» » کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

  کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی
 
 
 

پادگان جهنمی

رودخانه خّروشان بود و این، سرمای هوا را برای کسانی که کنار آن قرارداشتند، تحمّل ناپذیر می کرد. صدایی که از برخورد جریان تنُد آب به سنگ های داخل مسیر رودخانه، بوجود می آمد، همچون موسیقی آرامش بخشی، غم و اندوه اکبر را با ظرافت، تسکین می داد. اکبر ترابیان، ساکت و با وقار، بر روی تخته سنگی سرد و محکم، ایستاده و به افق بی کران خیره شده بود. وزش بادی ملایم، که همچون شانه ای موهایش را به رقصندگی دلفریبی وا می داشت، او را محو گذشت های نه چندان دور کرده بود.

غرور بی حدّش اجازه نمی داد تا در کنار دیگران اندوه خود را برُوز دهد. بنابراین، همواره برای زدودن غبار غم های درونی اش به خلوت و تنهایی پناه می برد. لرزش را در لب ها و شانه های خود احساس می کرد. اشک، با گونه هایش بیگانه بود اما این ماجرا با همیشه تفاوت داشت. هر زمانی که اکبر بسیار دلتنگ می شد، به اینجا می آمد و کشته شدن مسیّب بدون تردید، بدترین اتفّاقی بود که از زمان تشکیل گروهش، با آن مواجه شده بود. اکبر بی اختیار یاد حر فهای مادرش افتاد که می گفت ما باید محتاط باشیم تا هزینه ی غیر قابل جُبرانی نپردازیم. شاید آن روز، اکبر معنی حرف مادر را نفهمیده و آن سخنان دلسوزانه را جدّی نگرفته بود. ولی حالا دلیل نگرانی های مادرش را با پوست و استخوانش لمس می کرد. اکبر، ساعت ها به فکر کردن در مورد مسائل پرداخت. سیر وقایع گذشته، مانند فیلمی از جلوی چشمانش می گذشت. تصمیم خود را گرفته بود اما، نمی دانست این تصمیم را چگونه باید عملی سازد. چه کسانی می توانند او را در راهی که تماما دل به آن سپرده بود، یاری رسانند؟ اکبر به تولدّ آن کودک می اندیشید که نشان های برایش از طرف خدا بود. او باید مبارزه را تا آخر، ادامه می داد. روزها سپری می شدند و تحوّلات اجتماعی سرعت بالایی به خود گرفته بود. رابطه ی اکبر با مسجد جامع نارمک هر روز بیشتر می شد. ابتدا برای گرفتن اطلاعات و برقراری رابطه با انقلابیون بود که اکبرترابیان، حضورش را در مسجد بیشتر کرد اما، این مقدّمه ای بود برای تغییرات درونی او. آشنایی او با احکام واحادیث، روحیه اش را کاملاً تغییر داده بود و نماز برایش اهمیتّ به خصوصی پیدا کرده بود. این تغییرات را مادرش قبل از همه متوجه و از آن خُرسند بود. سایرین هم، کم و بیش این تحوّلات را احساس می کردند و در مورد اکبر حساب ویژه ای باز کرده بودند. به طوریکه حسین موسی زاده گاهی با او به شوخی کردن می پرداخت که: اکبر! برای خودت حاج آقایی شده ای ها!

به نوعی، اکبر ترابیان جای مسیبّ را پرُ کرده بود. صادق بابایی از یک سوو گروه تحت امر اکبر از سویی دیگر، تمام کارها را با اکبر هماهنگ می کردند. موضوع اسلحه را اکبر از همه پنهان کرده بود ولی از این بابت احساس رضایت نمی کرد. از طریق مسجد و انقلابیون سراغ بهادر آقازاده را گرفته و به تنهایی درمورد او به تحقیق پرداخته بود.

خروج محمد رضا شاه از ایران، بهانه ای شد تا اکبر، بار دیگر گروهش را به دور خود جمع کرده و نقش خود را ایفا کند. حالا زمان آن رسیده بود که ایده ها، نظرات و نقشه هایش را با بقیّه در میان بگذارد. بنابراین جلسه ی مهمّش را با سایرین برگزار کرد.

در یک بعد از ظهر زمستانی، اکبر ترابیان، بعد از ساعتها فکر کردن و کلنجار رفتن با ذهن خود، گوشی تلفن را برداشت و شماره ی منزل پدری حسین موسی زاده را گرفت. حسین گوشی را برداشت و سلام کرد. اکبر بعد ازاحوا لپرسی به دوستش گفت: وقتش شده حسین. حسین که نمی دانست اکبر از چه چیز حرف می زند، پاسخ داد: مدتی یه که این حرف رو می زنی ولی ما که نفهمیدیم وقت چی شده! نه این که حدس نزنم ها اما جزئیاتِ توی ذهنت رو نمی دونم. اکبر ادامه داد: اگه جزئیات رو می دونستم که دست دست نمی کردم. به امیر مفتخری زنگ بزن من هم به آقای بابایی زنگ می زنم. دیگه هم جلسات توی خرابه، ساختمون نیمه کاره، زیر زمین و این جور جاها تشکیل نمی شه. امشب بعد از نماز مغرب و عشاء جلسه مون رو توی مسجد جامع نارمک برگزار میکنیم

و طوری تمومش می کنیم که قبل از شروع حکومت نظام ی همه توی خونه خودمون باشیم. نباید کاری کنیم که بهای غیر قابل جُبرانی بپردازیم! حسین با شور و هیجان گفت: چشم فرمانده! آن شب، نماز مغرب و عشاء به جماعت خوانده شد. حسین، تغییر در تفکّرات و رفتار اکبر را کاملاً لمس م یکرد و خود نیز در مسیر آن قرار گرفته بود. این اوّلین باری بود که اعضاء گروه اکبر باهم به اقامه ی نماز می پرداختند. کشته شدن مسیّب نقطه ی عطفی در روند فعالیّت های آنان شده بود. هم شوک بزرگی از نظر روحی به آنان وارد کرده بود و هم اینکه با شهادت مسیبّ، اکبر مستقیماً با مسجد و فرهنگ آن ارتباط برقرار کرده بود و اینچنین، دیدگاهش نسبت به تمام مسائل تغییرات شگرفی کرده بود. جلسه در کنج خلوتی از مسجد برگزار شد. اکبر محتاط رفتار می کرد تا کسی از حرفهایشان چیزی متوجه نشود. هرگاه کسی نزدیک می شد، بحث را عوض می کرد و به خوبی روند کار را مدیریتّ می کرد.

اکبر رو به جمع حاضر در جلسه گفت: چیزی که در درجه ی اوّل اهمیتّ قرار داره، اینه که اطلاعات ما دقیق و موثقّ باشه. باید مطمئن باشیم که کدوم خبر، درسته و کدوم خبر، شایعه اس. صادق بابایی وارد بحث شد و صحبت را پی گرفت: من بی خودی از کسی تعریف نمی کنم ولی فرماندهی واقعاً برازنده ته اکبر! حواست به جزئیات هست و آدم خیالش راحته.

اکبر در حالی که برقی در چشمانش دیده می شد، ادامه داد: من الان ارتباط نزدیکی با انقلابیون دارم. حقیقتش همه جور آدم بینشون هست و ما باید خیلی حواسمون جمع باشه. مسیبّ اسیر این بازیها شده بود. حسین با لحنی پرسشگرانه گفت: منظورت چی یه؟

اکبر پاسخ داد: بهادر آقازاده واسه سُرخ ها کار می کنه. کومونیسته. روی موج روشنفکری سوار شده و یه مشت شعار قشنگ تحویل جوونها می ده و سعی داره معادلات را به نفع حزب خودشون رقم بزنه و این وسط از آب گِل آلود ماهی بگیره. او نها دنبال این هستن که حزب شون به اسلحه دست پیدا کنه تا جریان امور رو خودشون به دست بگیرن.

صادق بابایی پرسید: خیلی با اطمینان حرف می زنی اکبر!؟

اکبر خم شد، سرش را پائین آورده و آهسته گفت: الان یه دونه از این اسلحه ها، دست منه! مسیبّ ر و ترغیب کرده بود واسه این کار. اون مرحوم قبل از اینکه تموم کنه هم نقشه ی کلانتری نارمک رو به من داد هم محل اختفای اسلحه رو. اکبر سرش را بالا گرفت و با چهره ی هراسان و متعجّب دوستانش مواجه شد .

ترس در نگاه حسین و امیر به وضوح دیده م یشد. صادق بابایی با نگرانی پرسید: توی این مدّت حرفی که به کسی نزدی؟

اکبر پاسخ داد: نه حرفی زدم، نه سراغش رفتم. فقط بررسی کردم و دیدم که این حزبها هر کدوم دنبال کار خودشون هستن. با رفتن محمد رضا، سران احزاب دنبال این هستن که نبض انقلاب رو به دست بگیرن.

امیر گفت: خیلی با قاطعیّت حرف می زنی. به نظرت کار تموم شده اس؟ هنوز ارتش، پادگانها، رادیو تلویزیون، همه دست دولت ازهاری یه. بابایی بحث را ادامه داد: وقتی اکبر اینطوری حرف می زنه یعنی مطمئنه. اکبر جان! برنامه چی یه؟

اکبر پاسخ داد: ورود امام نزدیکه. با اتفّاقات همدان، تمام ارتش خصوصا نیروی هوایی به سمت انقلابیون کشیده شدند. ولی رهبری این موج، کار سختیه. امام دستور داده که از حرکت های سلیقه ای خودداری بشه. من با خیلی ها در ارتباطم.

هدف، از کار انداختن کلانتر یها، ژاندارمر یها و پادگا نهاست. یکی از این مکا نها، کلانتری نارمکه که شدیدا بر علیه مردمه. ما نقشه اونجا رو داریم و یک اسلحه. همه چی رو می دونیم تعداد نفرات و اسلحه ها... هماهنگی لازم رو انجام دادم. باید گوش به زنگ باشیم که یکی از همین شب ها همسو با سایر مردم، درتمام نقاط تهران، ما هم کلانتری نارمک رو به دست بگیریم.

حسین پرسید: و در صورت موفقّیت باید چه کار کنیم؟ تکلیف نیروهای اونجا و اسلحه ها چی می شه؟!

امیر در ادامه ی صحبت گفت : اگه نداره! حتما موفق می شیم.

اکبر پاسخ داد: دستور اکید داریم که نیروهای بازداشتی و اسلحه ها باید تحویل مساجد بشه.

بابایی سؤال کرد: پس فقط می مونه زمان عملیات. درسته؟

اکبر در جواب گفت: این موضوع با من. ما با سایر بخش ها در ارتباطیم. همه چیز باید هماهنگ باشه. جلسه آن شب، در حالی پایان یافت که دل تو دلِ اعضاء گروه نبود و تمامی آنها، غرق در هیجان زایدالوصفی بودند. از آن پس، همه، هر روز، با اکبر تماس می گرفتند و آخرین اخبار را از او می پرسیدند. اکبر در مدت یکی دو ماه گذشته یعنی دقیقا بعد از کشته شدن مسیبّ از اعضاء فعّال مسجد جامع نارمک شده بود. با ورود آیت ا... خمینی به ایران، جریان انقلاب به سمت پیروزی گام برداشت. سرلشکر منوچهر خسروداد، فرمانده هوانیروز، در جلسه ی نهایی قبل از اعلام نظر ارتش، پیشنهاد داده بود که ارتش به مردم بپیوندد اما پذیرش این تصمیم برای دیگران آسان نبود و نگران تبعات آن بودند. سرانجام پیشنهاد سپهبد هوشنگ حاتم به اتفّاق آراء نهایی شد و ارتش با صدور بیانیه ای نسبت به مسائل سیاسی کشور اعلام بی طرفی کرد که این، خود موفقیتّ چشم گیری برای انقلابیون به حساب می آمد. روز بیست و یکم بهمن 1357 درگیریها در شهر تهران به اوج خود رسید اما چند روزی بود که نیروی هوایی به مردم پیوسته بود. مردمِ کوچه و خیابا نها، می دانستند موتور سوارانی که صورت خود را سیاه کرده اند یا از افراد نیروی هوایی هستند یا وابسته ی آنها می باشند. شب هنگام دستور تسخیر کلانتر یها و پادگا نها صادر شد. اکبر اخبار را به اطلاع دوستان می رساند. کلانتر یهای تهران یکی یکی تسلیم می شدند و آنهایی که مقاومت می کردند با هجوم مردم سقوط می کردند.

عباّس، برادر بزرگ اکبر، که افسر پادگان فرح آباد بود، به همراه تنی چند ازدوستانش به حرف انقلابیون عمل کرد و از پادگان بیرون آمد. کمی ته دلش نگران بود که سرنوشتش چه می شود و نکند برایش مشکلی پیش بیاید. به درستی کارش ایمان داشت اما انگار منتظر بود تا کسی همراهش شود و او را تأیید کند. در همین افکار بود که برادرش را دید و اکبر، حمایت کامل خود را از حرکت او اعلام کرد. دل عباّس قرص شد و از آن ساعت به بعد همراه گروه اکبر شد. گروه تحت فرمان اکبر که شامل دوستان او و تنی چند از افراد مسجد جامع نارمک بودند، کلانتری نارمک را محاصره کرده و با کوکتل مولوتوف آنجا را زیر آتش گرفته بودند.

حسین از اکبر پرسید: از نقاط دیگه چه خبر؟ اکبر در جواب او گفت: پادگان حشمتیه در محاصره ی مردم قرار داره و فرمانده

اون کشته شده. خدا رو شکر کلانتری یازده واقع در هفت چنار خلع سلاح شده و کلانتری 19 در خیابان 20 متری ولیعهد به تصرّف مردم در اومده. حسین سری به علامت تائید تکان داد و گفت: پس مثل این که کلانتری نارمک از اون سر سخت هاست که هنوز داره مقاومت می کنه. اکبر لبخندی زد و با اطمینان گفت: اینها که یکی دو ساعت دیگه تسلیم می شن.

اگه تا نصفه شب دست ها را بالا نبرند، قول می دم که قبل از اذون صبح حتما این کار رو می کنن. من فکرم، یکی پیش پادگان عشرت آباده یکی پادگان جی. بابایی اضافه کرد: البته اداره تسلیحات ارتش از همه جا مهم تره. اونجا اسلحه ی زیادی هست.

اکبر توضیح داد: اونجا هم تسلیم می شه. من از برنامه ها خبر دارم. اگه تا دو ساعت دیگه تسلیم نشن، دستور رسیده که دیوار شکافته بشه. بابایی با چهره ای فکور به آرامی گفت: فقط امیدوارم وقتی مردم دستشون به اسلحه ها برسه اقدام عجولانه ای نکنن.

ساعاتی بعد از نیمه شب، مردم وارد کلانتری نارمک شدند و اکبر، با خشم خود کلنجار می رفت. او نمی توانست کشته شدن مسیبّ را از یاد ببرد اما این اکبر، با اکبر چند ماه قبل تفاوت زیادی کرده بود. او دیگر یک جوان خودسر نبود که برای دل خود، برای ارضاء حسّ ماجراجویی یا هر دلیل کودکانه و کورکورانه ی دیگری اقدام به عملیاّت کند. او اکنون، جزء انقلابیون بود و خود را مقیدّ به اجرای دستورات رسیده می دانست. از اینرو، مراقب بود تا آسیبی به بختیاری نرسد چون می دانست که اهالی محل اصلاً دل خوشی از او ندارند. با طلوع آفتاب، اکبر، حسین را از خواب بیدار کرد. حسین، پس از یک شب پرُ حادثه، اکنون فرصت پیدا کرده بود تا در گوشه ی مسجد دو سه ساعتی بخوابد. ولی اکبر که نتوانسته بود از هیجان و اضطراب پلک روی هم بگذارد، به سراغ حسین رفت و گفت: بلند شو حسین جان! یه خبر خوش دارم برات. کلانتریهای جوادیه و تهران نو هم بالاخره سقوط کردند. آخرین خبر اینکه، مردم از ضلع شرقی اداره ی مسلسل سازی وارد شده و درگیریهای شدیدی اون تو به پا شده. حسین چشم های خواب آلوده اش را مالید و گفت: بزن بریم اونجا! اکبر گفت: فکر خوبی یه ولی من دلم می خواد بریم سمت عشرت آباد.

حسین پرسید: چه خبره؟ اکبر پاسخ داد: تعداد زیادی از گارد یهای شاهنشاهی و مسئولین مملکتی، اونجا مستقر هستن و به شدت از توی پادگان، داره به سمت مردم انقلابی شلیک می شه. امیر مفتخری به جمع شان اضافه شد. خستگی معنا نداشت. این گروه کوچک

اکنون چنان غرق در اخبار و رویدا دهای بزرگ انقلاب شده بود که اعضای آن شیطنت های گذشته و مقتضیاّت سن خود را فراموش کرده بودند. امیر گزارش داد: ستون تانک ها از پادگان لویزان حرکت کرده و به سمت میدون فوزیه 1 در حال حرکته. بچه ها میگن مسلسل چی هاشون به سمت پشت بومها شلیک م یکنن. مردم هم با کوکتل و اسلح ههایی که در اختیار دارن، باهاشون درگیر شدن و در حال مبارزه هستن. اکبر در تائید صحبتهای امیر گفت: دست و پاهای آخر رو می زنند. باید منتظر خبرهای خوب باشیم.پادگا نهای جمشیدیه و جی پس از چند ساعت مقاومت و درگیری بالاخره سقوط کردند. ساختمان مجلس، همزمان با ساختمان نخست وزیری، محاصره و پس از یک درگیری یک ساعته سقوط کرد.عصر آن روز، رادیو تلویزیون به دست مردم افتاد و خبر پیروزی مردم به همراه پیام آیت ا... خمینی از آن پخش شد. مردم به خیابا نها ریخته و عبور و مرور موتور سواران و بوق ممتد خودر وها جلو های خاص به شهر تهران داده بود. شمیم پیروزی در جای جای شهر به مشام می رسید. علیرغم هرج و مرج موجود، همه به روزهای آرام پیش رو امیدوار بودند.شب هنگام، تمام افراد خانواده ی پر جمعیتّ نصراله ترابیان دور اکبر جمع شده بودند. اکبر، با شور و حرارت و با جزئیات کامل، وقایع را برای همه شرح می داد. مادر، آرام و صبور به فرزندش می نگریست که چگونه راه خود را یافته است. او می دانست که اکبر از مسجد جامع نارمک فراتر خواهد رفت. حس مادرانه اش به او می گفت که این فرزندش، آینده ای روشن و متفاوت دارد و او باید خود را برای هر ماجرایی آماده سازد!

تهران سال 1358 بخش دّو

-1 نام سابق میدان امام حسین (ع) تهران


  10 فروردین 1402
  105

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران