» » خاطراتی از تخریبچی شهید خدمتعلی رجبی هشجین

  خاطراتی از تخریبچی شهید خدمتعلی رجبی هشجین

 

تخریبچی شهید خدمتعلی رجبی هشجین

خاطرات
محمود برج علي زاده:
اولين بار وقتي وارد سپاه خلخال شدم با لباس شخصي بوديم؛ حدود 25 نفر. ايشان آمدند و براي ما صحبت کردند؛ بعد دستور دادند که به ما لباس نظامي بدهند و اولين کار اين بود که ما را به مزار شهدا بردند .

در منطقه کاسه گران بوديم و صحبت بود که شهيد رجبي کجا برود. مسئول گردان پيشنهادي داده بودند، ولي گفتند که ما بايد حتمأ به گردان تخريب برويم .البته مسئول محور ( معاون تيپ ) هم به وي پيشنهاد کردند .

ابراهيم شجاعي:
آشنايي با شهيد خدمت علي رجبي از زمان شکل گيري انقلاب، دقيقأ از اوايل آبان ماه شروع مي شود که حرکتهايي در قالب دسته جمعي به طوري که نمايانگر اين بود که يک قضيه اي ميخواهد داخل کشور اتفاق بيافتد، آغاز شد.
آن سال ما سال دوم راهنمايي را شروع کرده بوديم .
طريقه آشنايي با شهيد به اين ترتيب بود که ما در روستايي زندگي مي کرديم، بنام روستاي کهراز . با فاصله حدودأ 4 کيلومتر با مرکز بخش هشتجين که شهيد در آن زمان در آنجا سکونت داشتند .
زماني که کلاس دوم راهنمايي را مي خوانديم فاصله اي که از هشتجين داشتيم و دانش آموز بوديم و تعدادي از برادران دورتر از بخش هشتجين نظري مي خواندند که با آنها ارتباط داشتيم . آنها اعلاميه ها را براي ما مي آوردند .
در آبان ماه 57 در اين زمان ما ملاقاتهايي خصوصأ در روزهاي پنج شنبه داشتيم و همه دستوراتي بود که از شهيد رجبي دريافت مي کرديم .

دکتر محمد تقي علوي:
فوتبال خوبي بازي مي کرد . ما جمع شديم يک مزرعه مانندي را براي فوتبال آماده کرديم که بعد يک نفر صاحب پيدا کرد، ولي شهيد معتقد بود اين مرد چون ديد اين مکان آماده است، ادعاي مالکيت مي کند. او گفت ما بايد در مقابل او مقاومت کنيم و اجازه نداديم زمين را مالک شود .
از عوامل اصلي تعطيلي دبيرستان صفوي در اردبيل، شهيد رجبي بود. اعلاميه هاي امام (ره) را با زور، شب تکثير مي کرديم و توزيع کرديم . ما که تعدادي جوان از هشتجين بوديم، اولين راهپيمايي دانش آموزي را تشکيل داديم و در جلو بازار اردبيل اولين بار شعار « شاه ، سگ زنجيري آمريکا » را به زبان آورديم . با پليس درگير شديم و دستگير شديم . در بازار کلاه فروشان گير افتاديم . شهيد رجبي هم با ما بود. کتک خورديم. طول بازداشت ايشان کم بود. بعد از مدتي کتک خوردن آزاد مي شود. بعد مدارس تعطيل شد و ما به خلخال رفتيم .
بعدها فرمانده سپاه خلخال شدند و بنده هم معاون ايشان بودم . بعد ها که از خلخال قهر کرد و به منطقه آمده بود، بنده قبلأ به منطقه رفته و آمده بودم . 7 – 8 روز با هم بوديم . شهيد باکري يک روز از من پرسيد يک مرد پر دل و جرأت مي خواهم؛ رجبي چطور است؟ بنده او را معرفي کردم و از تمام خصوصيات ايشان گفتم. همين شد که به گردان تخريب رفت و معاون گردان تخريب شدند، که بعدها شهيد شدند .

خانواده ايشان در محله و منطقه معروف است .
صداقت ومهرباني ايشان زبانزد خاص و عام بود.
جزو بچه هاي شاخص بودند؛ در کنار شهيد پستي، شهيد پور قدر و بقيه.
محور فعاليت هاي انقلابي بودند . حرکت انقلابي را سامان دادند و فعاليتشان را شروع کردند.
همان زمان فکر کنم دو تا ديگر از برادرانش و همچنين پدرشان در جبهه حضور داشتند .
وقتي که بچه ها مي روند به پدرشان بگويند که موضوع چيست، ايشان بلافاصله مي گويد که اصلآ نمي خواهد من بروم . شما برويد و دفنش کنيد، ما اينجا نيامديم براي هوا خوري ، آمديم براي شهادت .
ايشان آمد و با دست خودشان همين بدن را خاک گذاشتند.
در هشتجين يک زماني فکر کنم سال 61 بود. ما هيئت کشتي آنجا راه انداخته بوديم و تعدادي از جوان ها مي آمدند. مربي ما هم يک از برادران اهل سنت بود . شهيد که فرمانده سپاه خلخال بودند، يک روز براي بازديد رسمي آمدند آنجا . لباسشان را در آوردند و گفتند که من هم مي خواهم کشتي بگيرم .
اصرار کرديم که براي شما خوب نيست .
گفت : نه، مي خواهم با مربي شما کشتي بگيرم ،
يک مقدار با هم دست و پنچه نرم کردند. هيچ وقت خودش را نمي گرفت .

مي شد گفت از مستقر ترين و شايد بهترين مديراني بودند که مي توانستند به جامعه خدمت کنند و به موقعيت هاي اداري اجتماعي وسياسي بالاتري برسند، ولي همه اينها را رها کردند. اولويتي که اينها انتخاب کردند دفاع از جمهوري اسلامي ايران بود . دفاع از نظام مقدس اسلامي بود که با ايثار گري خودشان را جانشان را فداي اين کار کردند .
مدتي که در خلخال بودم کسي را نديدم که گله اي از رفتار ايشان داشته باشند ولي نه بخاطر اينکه شهيد شده باشد. واقعأ طوري بود که نشنيدم گله اي يا دل رنجي از ايشان داشته باشند .
باهمه برادران بصورت يک خانواده زندگي مي کرد و اگر از ماموريت ها دير وقت برمي گشت، همانجا با برادران مي خوابيد . شايد خيلي بچه ها نمي دانستند که ايشان فرمانده است .

آقاي باقرزاده:
در مورد شهيد رجبي، آشنايي ما در سالهاي 60 از سپاه اردبيل بود که شهيد رجبي از جوانان برومند و غيور از سپاه خلخال بود. به جهت توانايي و لياقت و شايستگي آمده بوند و در سپاه اردبيل خدمت مي کرد و چند ماهي در سپاه اردبيل که خدمتش را انجام مي داد، به جهت لياقت وشجاعت و شايستگي و جديت و تبين به سرپرستي گرمي و مغان منصوب شده بود .
چند ماهي در اينجا با توجه به اينکه تعدادي مشکل بود، در سپاه ماند و با اصرار اينکه خودش هم دوست داشت برود، به جبهه رفت. اتفاقأ شهيد رجبي را که من در خدمت فرماندهي سپاه پاسداران پارس آباد بودم، آمدند 3 روز به عنوان فرمانده گرمي من تعويض کردم. يعني عوض کردم و من به جاي اين آمدم و من هم خودم نماندم و بعد از 3 و 4 روز به عللي من هم نماندم و برگشتم و شهيد رجبي عازم جبهه شد و من هم عازم جبهه شدم .
من در رده خدمتي يکي ديگر خدمت مي کردم. شهيد رجبي چون عاشق معنويت بود، عاشق اخلاص بود، رفتن گردان تخريب. گردان تخريب گرداني است که معمولا خيلي مخلصين و خيلي با صفاها و خيلي که نور بالا مي زدند، وارد آن مي شدند.
اتفاقا بنده جايي خدمت مي کردم که يکي از آقايان آمد و به من گفت : که نمي خواهم با شما همکاري کنم . يعني با واحد شما همکاري نمي کنم. گفتم که اگر شما با ما همکاري نکنيد، شما را مي فرستم به گردان تخريب. گفت : خوب من هم مي خواهم بروم به گردان تخريب. شما من را از گردان تخريب مي ترسانيد که بروم و شهيد بشوم؛ من هم مي خواهم بروم آنجا شهيد شوم؛ که شهيد رجبي هم رفت به گردان تخريب و در گردان تخريب هم چند ماهي هم شد که شهيد شد. اين طوري است که عرض مي کنم که شهيد رجبي در مدت عمر کوتاهي که کرد، خيلي سريع آن پله ها را طي کرد و به شهدا پيوست.
شهيد رجبي از خانواده انقلابي و متديني بود که اخوي ايشان هم شهيد شده بود. آدم جدي، متين و کم حرفي بود و خيلي هم اهل نزاع و شوخي نبود و خيلي با فکر بود. عرض کنم که به فکر کارهاي خوب بود، به فکر خدمت بود که در اين راه هم با خيلي از شهداي گردان تخريب در لشکر 31 عاشورا به شهادت رسيد وبه خيل شهدا پيوست.

برادر زاده شهيد:
در رابطه با زندگي شهيد خدمت علي رجبي عموي اينجانب چون سن من به آن صورت کفاف نمي دهد، در زمان شهادت ايشان من 4 -3 سال داشتم.
همين قدر که شهدا شمع محفل بشريت هستند و شهيد رجبي نيز از شهدا ي جنگ تحميلي بودند، خاطرات از ايشان به خاطر دارم که معمولا با هم دروه اي هايشان مي آمدند اينجا. رابطه اي بسيار صميمي با دائي ام داشت، مخصوصأ با شهيد حسن رضا نژاد.
تا آنجا که يادم مي آيد معمولأ عمو رفت و آمد مي کرد به خانه ما. بيشتر هم دروه اي هاي خودشان بيشتر با شهيد قطبي، آقاي سياح و آقاي علوي که الان از اساتيد دانشگاه هستند.
دفتر هاي ايشان را که من وقتي نگاه مي کنم، مي بينم که شهادت دائي ام را به ايشان تبريک گفتند که دست نوشته اي دارند که حسن جان شهادتت مبارک!!
ما هم بايد ادامه دهنده راه شهدا باشيم تا بتوانيم در روز قيامت در محضر شهدا روسفيد باشيم .
رابطه بسيار تنگاتنگ با عمو داشتند؛ عمو ي کوچکم. معمولا در تمام صحنه ها با ايشان بودند .
واقعأ از خلوص نيت و پاکي خاطر برخوردار بودند. حتي در سينين جواني سعي مي کردند از گناه پرهيز کنند و به ديگران کمک کنند و تا آنجايي که مي توانستند، دست فقرا و ديگران را مي گرفتند .
از آقاي فروغي شنيده ام که در گرمي که بودند، در زمان خدمت با جوانها بيشتر دوست بودند و سعي مي کردند آنها را به طرف دين اسلام هدايت کنند. مذهب شيعه را ترويج مي دادند و از فرمايشات امام استفاده مي کردند .
در زماني که هم سن ما بودند، از جرأت و شهامت بسيار بالايي برخوردار بودند. فرمانده گردان تخريب بودند .
الان بايد ادامه دهنده راه آنها باشيم و سعي کنيم از فرمايشات مقام معظم رهبري اطاعت کنيم و با امر به معروف و نهي از منکر، در رابطه با راه آنها، خون آنها و قلبشان ادامه دهنده راهشان باشيم تا بتوانيم روز قيامت جوابگو باشيم.

صاحب غفاري:
با شهيد رجبي من دقيقأ از لحاظ تاريخ تولد هم سن بوديم . و از کلاس اول ابتدايي همکلاس بوديم و تا سوم راهنمايي. تقريبأ در تمام کلاسها با هم بوديم . از اول ابتدايي تا سوم راهنمايي با هم بوديم . زماني که رفتيم اردبيل براي دوران دبيرستان، ايشان هم آمدند اردبيل همراه برادرشان ، آنجا هم بوديم، ولي در يک دبيرستان نبوديم. ايشان دبيرستانش جدا بود و ...
بعد از اتمام دوران دبيرستان ايشان وارد سپاه اردبيل شدند و بنده هم وارد سپاه شدم .
اواخر هم بعنوان فرمانده سپاه خلخال، مدتي در خود خلخال بود. شهيد رجبي دريک خانواده واقعأ مذهبي رشد کرده بود. خودش فرزند کوچک خانواده بود.
از ابتدا گرايش بسياري به امور مذهبي داشت. کلاسهاي ما که تشکيل مي شد، ايشان عنصر ثابت کلاس بودند. کلاس قرآن، کلاس احکام. پدر ايشان مدرسه احکام است و خيلي وقتها ايشان مي آمد درس مي داد .
ايشان خيلي علاقه به ورزش داشت ، فوتباليست بود . در اردبيل که بوديم ايشان در راهپيمايي ها و تظاهراتي که زمان انقلاب بود، هميشه شرکت مي کرد و پيشقدم بود. ايشان در سپاه واقعا به عنوان يک فرد شاخص در آن زمان از نظر عملکرد، توانمندي و مديريت از خودشان دارد و بلافاصله بعد از ورودش به سپاه در رده هاي مسئوليت و فرماندهي قرار گرفت و تقريبأ از شش ماه دوم، ايشان مسئول و فرمانده عمليات بخش تا فرمانده سپاه پيشرفت کرد .
زماني که مي خواست به جبهه برود همه مسئولين سپاه اعم از سپاه اردبيل و سپاه منطقه 5 تبريز مخالف رفتن ايشان بودند. ايشان با اصرار زياد، راهي جبهه شد . به لحاظ اينکه ايشان فرمانده سپاه بودند و و در را ه مديريت به وجودشان خيلي نياز بود.
فاصله رفتن ايشان به جبهه با شهادتشان خيلي زياد نبود وعجيب بود قبل از اينکه ايشان به جبهه برود، در چند ماه آخر اصلأ روحيات خاصي پيدا کرده بود، حالت معنوي خاصي پيدا کرده بود .
ما با اين دوستاني که بوديم، شهيد رجبي ، شهيد عمران پستي و چند نفر ديگر قرار بر اين شد که در يک روستاي محرومي که حدودأ 15 کيلومتري از محل ما فاصله داشت، برويم و مدرسه اي بنا کنيم . صبحهاي خيلي زود بعد از نماز صبح حرکت مي کرديم و بعد از چند ساعت به آنجا مي رسيديم و شروع به ساخت و ساز مي کرديم. يک عده گل درست مي کردند، يک عده خشت درست مي کردند، شهيد رجبي بنايي مي کرد – شهيد پستي بنايي مي کرد و...

محبت علي رجبي برادر شهيد:
يک خاطره جالب برام فراموش نشدني است و همواره در جلوي ديدگانم مجسم مي شود: دو سه سال پيش ، پيش مادرم رفته بودم خلخال. هميشه رفت و آمد مي کنيم. الان هم رفت و آمد مي کنيم. مادر و پدرم در شهرستان زندگي مي کنند.
پدرم کمي پير شده؛ اخيرأ مريض شده و مادرم از ايشان مواظبت مي کند . پيش مادرم بودم که يک بار صحبت مي کرد.
گفتم مادر از خدمت چه خبر ؟ گفت که خدمت آمده بود. گفتم که چه طوري آمده بود؟ گفت : مادر جان، يک بار تنها در خانه نشسته بودم. پدرت هم خانه نبود. با خود فکر مي کردم مي گفتم که ببين پسرم خدمت نه به خوابم مي آيد، نه حالي، نه خبري از من مي گيرد. همان طوري براي خودم فکر مي کردم .
بعد خودم رو سرگرم کردم. گريه کردم، زاري کردم، نماز خواندم، بعد رفتم حياط. يک حياط بزرگ در خانه پدري داريم.
مي گفت : رفتم حياط و برگشتم و نشستم. آن طوري که صحبت مي کرد فصل بهار بود. مي گفت نشسته بودم و مشغول کار خودم بودم. ديدم خدمت بلند قامت، قدش بلند تر شده از آن دوران که بوده، سرم پايين بود. احساس کردم دارد مي آيد. مي گفت تا نگاه کردم با چشم ديده حقيقي و نه اينکه در خواب ديده باشم، او را ديدم. مي گفت : عصر بود. مي گفت: با لباس سبز سپاهي وارد حال شد، منتها پايش به زمين نمي چسبيد.
بعد جوراب هاي سبز ارتشي هم پايش بود. مي گفت : آمد از جلوي من رد شد. تا سرم را بلند کردم به زبان آذري گفتم : با خ اوغلان گلدي فکر اليديم بالام گلدي !!
احساس مي کردم که يک امر مهمي دارد ولي فرصت آن را ندارد که بنشيند با من صحبت کند. همان طوري از جلوي من رد شد و گذشت. اين خاطره فوق العاده فراموش نشدني است.
مادرم مي گفت: از آن روز احساس مي کنم خدمت در جلوي چشم من است و هميشه مي بينمش.
البته دخترم چند مرتبه او را تو خواب ديده، من هم خواب او را ديدم، ولي آن خاطره مادرم براي من خيلي جالب بود که با چشم حقيقي اش او را در حالت زنده ديده است.
بعد مي گفت به پدرت هم گفتم. پدرت گفت که احتمالأ خيال کردي. ولي من پسرم را ديدم و هر وقت که تنها بمانم، احساس مي کنم که در پيش من است. اين هم يک خاطره اي بود که از مادرم خدمتتان عرض کردم.

همسرشهيد:
يک بار همسر م براي خانواده ام يک ظرف غذا مي پزد. دخترم وحيده هم بود . شهيد خانواده ام را با ماشين به هشتجين مي برد . کمي با سرعت مي راند . پدرم مي گويد : کمي آرام تر، اينجا جبهه نيست، شهر است. شهيد جواب مي دهد : براي من همه جاي کشور جبهه است.
خيلي در فکر جبهه و جهاد بود .

برادر شهيد:
يادم است به هشتجين رفته بوديم. در مسجد مشغول نماز بودم که ديدم به من اقتدار کرده است. بنده خودم را اصلأ لايق و در حد ايشان نمي ديدم . به بزرگتر احترام مي گذاشت.
بعد از پدرم اولين کسي که ايمان او را کامل مي دانم، شهيد خدمت علي است و من به برادر بودن با او افتخار مي کنم.

آقاي شجاعي:
توصيه هايي که شهيد رجبي به ما مي کردند، مي گفتند سعي کنيد در زمان راهپيمايي ها به وضو باشيد . سعي کنيد کساني که براي ما مسئله ايجا مي کنند در کنار ما نباشند. به سياست دست نزنيد، طوري که راهپيمايي ها به سرانجام خود برسند .
شهيد رجبي از ما خواستند به مرکز بخش بياييم براي سلامتي حضرت امام دعا بخوانيم. در فکر امنيت بچه ها بودند. در فکر سلامت بچه ها بودند و اينکه هيچ خوفي از شهادت در دلشان نشان نمي دادند.
با تشکيل مجاهدين انقلاب اسلحه بدست گرفتيم و در امر امنيت به پاسگاه محل کمک کرديم و نگهباني مي داديم.
برادر بزرگوار شهيد عمران پستي و شهيد رجبي خودشان در رأس امور بودند. از جمله کساني که اسمشان براي اعدام داده شده بود، شهيد رجبي، شهيد پستي، شهيد شرق الجعفري و آقاي سياح بودند . آن چهره هايي که در شکل گيري انقلاب نقش بسزائي داشتند.
يادم مي آيد ايشان اينقدر در دل اينها ( منافقين ) نفوذ کردند که يکي از همين منافقين بعد از توبه آمد و با تأييد ايشان به جبهه ها رفت. مدت ها هم در جبهه بود. وقتي از ايشان سئوال مي کرديم چرا؟ مي گفت : اين پيام را شهيد رجبي به من داد؛ با اخلاقش با رفتارش، با معنوياتش، با خود بودنش باعث شد در من تحول ايجاد بشود.
ايشان در فرماندهي هيچ تفاوتي بين رزمنده ها نمي گذاشت. سعي مي کرد همه را يکسان ببيند. باهم غذا مي خوردند.
داخل سالن غذا خوري من يکبار هم نديدم کسي برايش غذا ببرد. هميشه داخل صف بودند، مثل سايرين غذا مي خوردند، استراحتشان هم با عموم بود. نمازشان با عموم بود . حالا بگذاريم از نماز شب شان و کارهايي که در خفا مي کردند .
خوف الهي در وجودشان داشتند. خيلي در کارهايشان جدي بودند . همه کارهايشان براي يک کار حساب شده استوار بود .
ايشان به ما مي گفتند : در کاري که مي کنيد، ببينيد چقدر توانسته ايد رضايت خدا را جلب کنيد . آن موقع موفق هستيد . براي کارهايي که مي کنيد در برابر خدا مسئول هستيد .
شهيد بزرگوار هميشه به فکر خير و صلاح بودند . اين براي ما خيلي با اهميت بود. خوف خدا در وجودشان نمايان بود . هميشه اصرار بر اين داشتند که حساب و کتاب خدا را در نظر بگيريد .
ايشان نفوذ کلامي زيادي ما بين بچه ها داشتند، حتي ما بين منافقين. آن زمان تعداد زيادي از منافقان پشيمان و سر خورده و توبه کرده مدت ها براي امضاي حضور در شهر خلخال به سپاه مي آمدند. آن زمان کار اطلاعاتي را هم سپاه انجام مي داد .
ايشان آن قدر در دل منافقين اثر گذاشته بودند که منافقين اظهار مي کردند ما براي امضاء نمي آييم، ما براي رويت شخصيت والاي شهيد رجبي به اين مکان مي آييم و گرنه مي توانيم فرار کنيم .
دستور تعطيلي مدارس را در دانش آموزان براي مديران صادر کردند . گفتند ما مدرسه نمي آييم.
اطلاع پيدا کرديم ايشان به عضويت سپاه در آمدند.
زماني که دشمن هجوم خود را آغاز کرد ضرورت به اينجا کشيد که ما هم در صفوف رزمندگان اسلام باشيم . ابتدا به صورت بسيجي ما را به جبهه ها هدايت کردند .
يادم مي آيد سال 60، زمستان بود، ايشان به مسجد آمدند . توصيه کردند به جبهه ها برويد پايگاه بسيج را تشکيل دهيم .
زماني که ايشان فرمانده سپاه خلخال را به عهده داشتند، بنده توفيقي برايم حاصل شد تا بيشتر در خدمتشان باشم. هم از معنويات ايشان و از مقام والاي ايشان استفاده کردم. من احساس مي کردم از آرامش قلبي که در زمان شکل گيري انقلاب به يادگار داشتم، در کنار ايشان بودن خيلي برايم خوب بود.

حکمت ا... پور هدايت:
در باغ توپ بازي مي کرديم . کاپيتان تيم فوتبال محله ما بود . با هم مدرسه مي رفتيم و مي آمديم . دوران دبيرستان را شهيد رجبي به اردبيل مي آيد و ارتباط ما قطع مي شود . قبل از انقلاب انجمن اسلامي توحيد هشتجين را تشکيل داديم که پيشنهاد شهيد پستي بود .
در جريان انقلاب ساختمان هاي منزل ما مشرف و مسلط به پاسگاه بود و ما به صورت مخفيانه سنگ به طرف پاسگاه پر تاب مي کرديم . اولين راهپيمايي در خلخال نبود ولي قبل از آن در هشتجين تشکيل داديم . با مدرسه هماهنگ کرده بود 7 - 8 نفر هم در حال شعار دادن به طرف مدرسه حرکت کرديم . وارد مدرسه شديم . ديگر دانش آموزان به ما پيوستند و مدرسه تعطيل شد و اولين راهپيمايي با درگيري با مدير و بعضي از معلمان درگير شديم .
بعد ها روحاني هاي منطقه هم به ما پيوستند . ولي در گير نشديم . در راهپيمايي هاي بعدي بود که با عده اي موافق شاه درگير شديم . يک روحاني را هم دستگير کردند و شب آن روز ما به پاسگاه حمله کرديم با سنگ ، که روحاني را آزاد کردند . بعد ها آن قدر پاسگاه را اذيت کرديم تا سعي کردند از آنجا کوچ کنند . فرمانده پاسگاه تمامي مردم را جمع کرد و گفت به خاطر اذيت شما ما مي خواهيم از هشتجين پاسگاه را جمع کنيم . کمونيست ها مي آيند خودشان به حساب شما مي رسند . مردم هم کمي نان و چند کتاب قرآن آوردند که پاسگاه را جمع نکيد . تا اينکه راضي کردند بمانند و در مسافر خانه هشتجين ساکن شدند . که خود يک تاکتيک بود .
ايمان و تقواي ، فعاليت هاي انقلابي شهيد ، معروفيت خانواده ايشان به ايمان و تقوا ، قدرت مديريت شهيد و بومي بودن ايشان دلايل انتخاب ايشان به فرماندهي بود .
من در اردبيل وارد سپاه شدم لذا به علت اين که برادرم شهيد شده بود و مجبور بودم مدتي کنار خانواده باشم لذا به خلخال منتقل شدم . به هشتجين مي رفتم که ديدم شهيد با موتور از جاده هشتجين به خلخال مي آيند. مرا ديدند ايستادند و روبوسي کرديم و از اين که به خلخال منتقل شده بودم خوشحال بودند . مرا به روابط عمومي دادند و اکثرأ بعد از ظهر با شهيد رجبي بودم . شب را هم در آسايشگاه مي خوابيديم . در حياط سپاه دو تا اتاق بود يکي شهيد رجبي در آن مي نشست . يک ميز ساده و چند صندلي در اتاقش بود . بعد بنده به بسيج منتقل شدم و يک
فاصله اي بين محل کار ما و ايشان بوجود آمد . بعد به منطقه اعزام شدم . در منطقه بودم که اطلاع يافتم ايشان در منطقه هستند . به محل کار ايشان رفتم يک پاترول سبز رنگي داشتند با آن آمدند . همديگر را ديدم و رفتيم چادر ايشان و در چند روز بعد ايشان را مرتب مي ديدم به چادر ها سر مي زديم . در منطقه ما سه گردان بوديم . مسئول تدارکات بوديم . يک روز وسايل خريداري کرده بود قبل از عمليات بود به محل شهيد رجبي رفتم ديدم عده اي دارند سرشان را اصلاح مي کنند . شوخي کرد و گفت : ماشين عکست را مي آوري از ما عکس مي گرفتي .
صبور هم بود خداحافظي کرديم به مقر خودم برگشتم . بعد ها شهيد شدنش را شنيدم . به منطقه مي رفتم يک سرباز نظامي نامي بود گفت : شهيد رجبي شهيد شده دارند مي آورند . با قايق به عقب انتقال داده بودند در ماشين بود پيکرش عکسش را گرفتم . قبل از آن چفيه ام را به او داده بودم در عکس پيکرش هم معلوم است .

اوايل تشکيل جهاد بود روزه هم بوديم در يک روستا به نام ارده بيلق براي روستاييان مدرسه مي ساختيم . . کارگري ميکرديم با شهيد .

محبت علي رجبي برادر شهيد:
خدمت علي در منزل فرزندعزيزي بود . از آغوش به زمين نمي گذاشتند . شيريني مي کرد . کوچکتر از همه بودند.
هم ين با خواهر کوچکتر سرخيه بود . خيلي با هم اخت بودند در روستاي اطراف وقتي نوجوان بود مي رفت در اين روستا خانه هاي مخروبه اي بود که افراد بي بضاعت زندگي مي کردند چندين بار با دوستان بيل و کلنگ و وسايل بر مي داشتند و براي تعمير و نظافت آن خانه ها مي رفتند .
يک روز دربحبوحه انقلاب يک نفر عکس شاه را مي آورد که در مغازه پدرمان بزند. شهيد با يک ميله فلزي مقاومت مي کند و اجازه نمي دهد که اين کار انجام شود. علاقمند به فيلم و اغلب به فيلم هاي جنگي بود .
قبل از انقلاب که مادر تبريز بوديم مي آمد و در راهپيمايي ها شرکت مي کردند بنده کاه مخالفت مي کردم .اغلب بعد از مسئوليت در سپاه به همراه دوستان به منزل ما مي آمد و مي ماندند .
يک روز بسيار ناراحت بودند مي گفت : برادر به من اجازه نمي دهند به منطفه بروم . گفتم حتمأ صلاح در اين است . گفت نه من خيلي علاقه مند هستم به بسيج بروم مي خواهم استفعا بدم .
گفت : استعفا مي دهم تا خسر الدنيا و الاخره نشوم . من تقريبأ عصباني شدم ولي از شهداي احد برايم صحبت کرد . تقريبأ وي سال 62 بود که آمده بود تبريز. گفت : مي خواهم بروم لشکر استعفا دهم . بعد هم گفت : البته استعفا داده ام . من کمي ناراحت شدم . گاهي سيگار مي کشيد که از من قايم مي کرد. در آخرين بار درمنزل ما در يکي از اتاقها خوابيده بود زود بلند شدم ديدم خوابيده است و رفتم سر کار نمي دانستم آخرين اعزام ايشان است .
به همسرم زنگ زدم گفتم رفته ؟ گفت : بله ولي جا نماز وي مانده است . برگشته بود ببره .

يک روز آمده بود که خيلي ناراحت بود رفت با تلفن صحبت کرد بعد ديدم شديدأ گريه مي کند ؟ علت را پرسيدم گفت دوستم شهيد قطبي شهيد شده است. ديگر ساعت ها آرام نگرفت . با شهيد قطبي خيلي صميمي بودند. مي گفت تو شهيد مي شوي من روي قبرت مي پرم. ديگري مي گفت: نه اول تو شهيد مي شوي من از روي قبرتو مي پرم خوش اخلاق بود . هميشه وضو داشت .

يک روز يک بلوز پوشيده بودم يقه اش (7 ) بود و کمي گشاد . جهيزيه خواهرم را بار کاميون مي کرديم . جلو در مي آمد و مي گفت : وسايل را بده من ببرم تو اذيت مي شوي . بعد متوجه شدم که منظورش اين است که چون گلوي شما ديده مي شود نمي خواهد من بيرون ازمنزل باشم. با اين کار درس بزرگي به من داد که بعدها ديگر لباس به آن شکل نپوشيدم . يک روز هم اين قضيه درباره يک چادر نازک به وقوع پيوست .

روز اعزام بود لباسهاي نظامي اش را پوشيده بقيه لباسهايش را تا کرد و به من داد گفت : اگر برگشتم که هيچ . اگر برنگشتم برادر هر چه مي خواهد بکند. خيلي ناراحت شدم . هنوز لباسهايش بالاي کمد است.
آش دوغ را بسيار دوست داشت . يک روز نزديک به 30 نفر به منزل آمدند . روزي شان قبل از خودشان مي آمد . آن روز قبلش يک جعبه گوجه فرنگي و چند شانه تخم مرغ خريده بود . ديدم چيزي جز املت نمي شود درست کرد. گفت : عيب ندارد بسيار هم عالي است .
يک بار در مراسم عاشورا در تبريز بود بعد از مراسم عاشورا داخل حياط مصلي دسته شاه حسين بسته شده بود . در دلم آرزو داشتم اي کاش شهيد اينجا بود . بعد متوجه شدم در صف جلو ايستاده مي گويد با سوز : « حسينه يولوندا آغلار گوزلريم » وقتي از امام حسين (ع) سخن به ميان مي آمد از ته دل آه مي کشيد و مي گفت : ما به اين مقام نمي رسيم .
وقتي از کسي خدا خافظي مي کرد التماس دعا مي کرد و واقعأ از ته دل .

همانطور که ذکر شد بزرگترين مانع براي شکل گيري انقلاب در بخش ، وجود پاسگاه بود. شهيد رحيم به هر ترتيبي که شده بود تصميم گرفت پاسگاه را مجبور به ترک محل نمايد .
طبق برنامه ريزي که انجام شد قرار شد مردم و جوانان محل اطلاع رساني شود و درجلوي پاسگاه جمع شود و نسبت به اعمال آنها اعتراض نمايند که خوشبختانه با تجمع مردم در جلوي پاسگاه روبرم شدند. در اعتراض به آنها پاسگاه را وادار کردند که محل را ترک نمايند ولي تعدادي از وابستگان به رژيم ستم شاهي از جمله ساواکيها – اعضاء حزب رستاخيز و ... که چندان رضايتي به اين کار نداشتند، اشکال تراشي مي کردند و در نهايت پاسگاه از محل قبلي خود منتقل و توسط بعضي از وابستگان در محلي ديگر مستقر گرديد. ولي ديگر آن عظمت و شهامت را درمقابل آن نداشتند.

سيد فتاح درستکار:
در سال 1358 عضو سپاه شدند . اول مسئول مخابرات اردبيل شدند بعد از مدتي به روابط عمومي منتقل شدند و در نهايت با توجه به کارايي ايشان فرمانده سپاه خلخال شدند .
اولين بار ايشان را در نماز جماعت در سپاه ناحيه اردبيل از نزديک ديدم . در اتاق ايشان در مخابرات با هم از مسايل خلخال و سپاه آنجا صحبت کرديم .
براي نماز شب بيدار مي شد. اکثر وقت ها را اگر کسي مي خواست نماز شب بخواند از ايشان مي خواست که ايشان را هم بيدا کند چون برادران سپاه مطمئن بودند ايشان براي نماز شب بيدار هستند . در معنويات سر آمد بود .
ايشان در پايان روز در نماز به کارهاي خود رسيدگي مي کرد اگر کسي را از معنويات خود اندکي مي رنجاند حتمأ فرداي آن روز شخصأ از ايشان طلب بخشش مي کرد .

سيد حسن موسوي :
شهيد رجبي با يکي از نيروهاي که مسئول گزينش سپاه بود به اسم سيد اخلاق موسوي . آقاي موسوي فرد عصباني بود هر چيزي را به راحتي قبول نمي کرد . يک روز وارد سپاه خلخال شدم ديدم جلوي ورودي عده اي جمع شده اند و آقاي موسوي با آقاي رجبي صحبت مي کند و در حال بحث بود ند . بنده به آقاي موسوي اشاره کردم که کمي آرام باشد ولي ايشان عصباني شد و لباس پاسداري را از تن در آورد و گفت : ديگر من در اينجا نمي مانم شهيد رجبي با ديدن اين حالت آقاي موسوي فورأ برگشت به اتاق خود و در را بست و از پشت کليد کرد .
اين باعث شد که مدتي با هم حرف نزنند. بعد از اين که موسوي و بنده به منطقه اعزام شديم شهيد رجبي نامه اي به ايشان نوشته بود . در نامه با وجود اين که مقصر آقاي موسوي بود ايشان از موسوي حلاليت خواسته بود و براي ايشان راهنمايي کرده بود اين حرکات براي ما يک الگو بود .
يکي از باشکوهترين و پر جمعيت ترين تشييع شهيد، تشييع پيکر شهيد رجبي بود که بين مردم محبوبيت خاصي داشتند .
ما خيلي علاقه داشتيم که فرمانده سپاه خلخال از منطقه خودمان باشد . روزي که ايشان آمدند شادي خاصي در بين نيروه ها بود . بعد از معرفي چند کلمه صحبت کردند . گفتند : بنده در حد يک فرمانده نبودم . من لياقت فراندهي را ندارم و انتظار همکاري از شما دارم .

براي اولين بار با ما ها که قبلأ با هم بوديم به صورت دسته جمعي و تک تک مشورت کرد . درباره شروع و نحوه ارتباط با جناح ها . گروهها و........ صحبت شد . بعد از مدتي يک تغيرات جزئي را به انجام رساندند . يکي از افراد آگاه و زرنگ را به عنوان مسئول روابط عمومي انتخاب کردند که بعد ها شيهد شد . ( شهيد شهرام جعفري)
درايجاد ارتباط با گروها و ثبات شهر خيلي مؤثر بودند با اين گروها جلسه تشکيل داد و هماهنگي هايي بوجود آورد و به همين علت در خلخال محبوبيت خاصي پيدا کرده بود .

ايشان از خصوصياتش اين بود که انتقاد مستقيم کرد . بنده مسئول بهداري خلخال بودم . کنار من مي آمد و مي گفت شما در را ببنديد . قدم مي زد . بهداري بايد هميشه تميز باشد گاهي اوقات بنا به دلايلي ميزي يا مکاني اگر تميز نبود دستي به آن مي کشيد ، و مستقيم نمي گفت چرا اينجا را تميز نکردي . 
  7 اسفند 1399
  2 317

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران