» » صفحه 4

  75. نارنجک و ماهی

75. نارنجک و ماهی           75. نارنجک و ماهی خیلی راه رفتیم و در جای مناسبی به استراحت پرداختیم. بیست و چهار ساعت تمام بود که در این راهپیمایی سنگین، غذایی نخورده بودیم ... چند دقیقه نگذشت که شهید "کلهری"(1)نارنجکی برداشت و به داخل رودخانه رفت، چند لحظه بعد صدای انفجاری بلند شد و "مصطفی" با تعدادی ماهی بازگشت! یکی از بچه­ها که در تهیه غذا مهارتی داشت فوراً ماهی­ها را برای خوردن آماده کرد؛ پس از استراحتی کوتاه، دوباره حرکت کردیم ... این کار مصطفی بچه­ ها را حسابی به وجد آورده و خستگی را از تن تمام آنها زدود. بخصوص که غذای
  1 تیر 1402
  100

  روایت تخریبچی دلاور دفاع مقدس مجید کیاشمشکی از شهید بهزاد قبادی

روایت تخریبچی دلاور دفاع مقدس مجید کیاشمشکی از شهید بهزاد قبادی         به روایت فرمانده   از نیروهای زبده‌ی تخریب بود و همیشه دنبال کسب تجربیات بیشتر. روحیه پرشور او زبانزد همه‌ی دوستان و هم‌رزمان بود. بسیار پیگیر بود و نمی‌توانست آرام و قرار بگیرد و به همین علت معمولا در یگان‌های مختلف خدمت می‌کرد. مدتی هم که من فرمانده‌ی‌ یگان15 امام حسن(ع) بودم، ایشان مسئول آموزش تخریب یگان بودند.  با علاقه خاصی تجربیات خود را در اختیار نیروها می‌گذاشت. در بحث آموزش بسیار جدی و سخت‌گیر بود و می‌گفت:  نیرو اگر در آموزش سختی ببیند، در عملیات دقت بهتری
  1 تیر 1402
  83

  پاس

پاس       پاس از چند سال قبل از تشکیلِ گروهِ مقاومت، ما با شهید رضازاده ارتباط خانوادگی داشتیم. پدرم با پدرش دوستِ قدیمی و هم هیأتی بود. اما دوستی و صمیمیّت ما از گروه مقاومت بیشتر شد. با هم می­رفتیم تو گروه مقاومت. شب­ها پاس می­دادیم. من از سال پنجاه و نُه عضو گروهِ مقاومت بودم. سید حمیدرضا، بهنام تعصّب و سید امین قدسی که هر سه از من جوان­تر بودند، از سال شصت آمدند. حمیدرضا آن موقع شانزده ساله بود. شرایط، آن زمان بحرانی بود. منافقین اعلام مبارزه­ی مسلحانه کرده بودند، برای همین شب­ها تا صبح در مسجد بیدار می­ماندیم و پاس
  21 خرداد 1402
  115

  کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی     روزگاری که چندان دور نبود خیلی عوض شدی اکبر! حسین موسی زاده این را گفت، یک صندلی برداشت و در حالی که روبروی اکبر می نشست، به آن حالت آرامشِ قبل از توفان دوستش خیره ماند. او دوست چندین و چند ساله اش را به خوبی می شناخت و می دانست که در چُنین مواقعی که اکبر ساکت و متفکّر است، می بایست منتظر روی دادن حوادث و اتفّاقات عجیب و غریبی باشد. حسین، که به جای جواب حرفش با سکوت سنگین اکبرمواجه شده بود صحبت خود را اینچُنین ادامه داد: امتحان آخر رو هم که دادیم و شدیم دیپلمه ی مملکت. ولی تو، حسابی رفتی توی خودت و معلوم نیست
  21 خرداد 1402
  95

  کاکا علی خاطرات شهید عبدالعلی ناظم پور فرمانده گردان تخریب لشکر33 المهدی (عج) قسمت 20

کاکا علی خاطرات شهید عبدالعلی ناظم پور فرمانده گردان تخریب لشکر33 المهدی (عج) قسمت 20       کاکاعلی19  پایگاه هوایی دزفول، پر بود از آدم های جورواجور با لباس های مختلف. خاکی، شخصی، پلنگی... یکی پوتین پایش بود یکی کفش ورزشی، بعضی ها کفشهای تخت سبز پوشیده بودند و تعدادی هم کفش مجلسی... هر کس سعی کرده بود خودش را برساند، لباس مهم نبود، مهم حضور بود. بچه های جهرم هم در گوشه ای از پایگاه شلوغ کرده بودند و سر به سر هم می گذاشتند. آن ها یک گروه بیست سی نفره بودند که اسم گروهشان را "گروه شین جیم" گذاشته بودند. شین جیم مخفف شهدای جهرم بود. بالاخره از جلو نظام دادند و همه توی صف ردیف شدند و نشستند روی زمین، بعدش
  21 خرداد 1402
  97

  روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 29

روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 29       فصل  هفتم پای صحبت سرداران همرزم [1] روایت خیبروبدر حدفاصل زمستان62(عملیات خیبر)تا زمستان63(عملیات بدر) ،دو عملیات در محدوده مرزهای بین المللی ایران و عراق در منطقه هورالعظیم، درجنوب غربی خوزستان، به منظور تهاجم گسترده به عمق خاک عراق و تصرف مناطق شرق و غرب رودخانه دجله و قطع کردن شاهراه استراتژیک بصره ـ العماره،که کوتاهترین راه دسترسی زمینی عراق از منطقه شمال به جنوب و بالعکس بود،انجام گرفت. این دو عملیات به دلیل حساسیت منطقه مذکور،موجب واکنش های شدیدو بعضاً غیرقابل پیش بینی عراق گردید،به خصوص استفاده از سلاح
  21 خرداد 1402
  81

  74. باشگاه افسران

74. باشگاه افسران         74. باشگاه افسران باید آن قدر طبیعی و عادی رفتار می‌کردند تا گرفتار نشوند. کلاهدوز تلاش می‌کرد با هم قطاران خود گرم بگیرد؛ او سراغ خیلی­ها می‌رفت و احوال پرسی می‌کرد حتی به خانه­شان می‌رفت؛ به باشگاه افسران هم می‌رفت ولی در سالن باشگاه میز ساده­ای انتخاب می‌کرد و غذایش را می‌خورد و به بهانه‌های مختلف به سر کارش بر می‌گشت؛ مثلاً پست نگهبانی را به عهده می‌گرفت . حتی به جای هم قطاران خود به عنوان افسر نگهبان می‌ماند یا می‌گفت که جلسه دارم و باید بروم. این طوری از صحنه‌های مختلف گناه آلود فرار می‌کرد. طبیعی بود که
  21 خرداد 1402
  128

  روایت تخریبچی دلاور دفاع مقدس بهروز خدری از شهید بهزاد قبادی

روایت تخریبچی دلاور دفاع مقدس بهروز خدری از شهید بهزاد قبادی       خودسازی   کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد. با خودش می‌گوید: مراقب باش آسیب نبینی! اما مگر عشق این طور است؟ تنها چیزی که عشق می‌گوید این است : خودت را رها کن. بگذار برود. بهزاد قبادی یک مرد ساده و بی‌آلایش بود. در هیچ کاری افراط نمی‌کرد. بسیار مخلص و عاشقانه برای امام خمینی(ره) جان داد.  خاطرم هست تابستان سال 61 توی آن گرما و آب و هوا، (که ماه رمضان هم نبود) بهزاد یک مدت روزه گرفته بود. می‌خواست خودش را بسازد. می‌گفت:  می‌خواهم
  21 خرداد 1402
  117

  هدیه

هدیه     هدیه­ از دوره دبستان با مؤسسه­ ی «در راه حق» قم مکاتبه داشت. وقتی رفت دبیرستان، مطالعات­ اش را زیاد کرد. بیشتر، کتاب­های دینی و اعتقادی می­خواند. از جمله کتاب­هایی که مطالعه می­کرد، آثار شهید مطهری بود. مؤسسه برای آنها سؤال می­فرستاد و امتحان غیابی می­گرفت. حمیدرضا دو دوره از امتحان با نمره خوب قبول شده بود که بسته­ ای به عنوان جایزه برایش فرستادند. گفتم: این چیه؟ گفت:« هدیه از طرف مؤسسه­ ی در راه حقِ قم. » مؤسسه به خاطر موفقیت­ هایش در امتحانات تشویقش کرده بود.     مادرشهید سید
  10 فروردین 1402
  174

  کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی       پادگان جهنمی رودخانه خّروشان بود و این، سرمای هوا را برای کسانی که کنار آن قرارداشتند، تحمّل ناپذیر می کرد. صدایی که از برخورد جریان تنُد آب به سنگ های داخل مسیر رودخانه، بوجود می آمد، همچون موسیقی آرامش بخشی، غم و اندوه اکبر را با ظرافت، تسکین می داد. اکبر ترابیان، ساکت و با وقار، بر روی تخته سنگی سرد و محکم، ایستاده و به افق بی کران خیره شده بود. وزش بادی ملایم، که همچون شانه ای موهایش را به رقصندگی دلفریبی وا می داشت، او را محو گذشت های نه چندان دور کرده بود. غرور بی حدّش اجازه نمی داد تا در کنار
  10 فروردین 1402
  195

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران