» » صفحه 3

  خواب زیر زیلو

خواب زیر زیلو     خواب زیر زیلو یک شب که رفته بود بسیج، به خانه نیامد. تا دیر وقت منتظرش شدم، اما پیدایش نشد. خیلی دلواپس شدم. با خودم گفتم: حتماً رفته، به کمکِ بچه­های دیگه، برای نگهبانی. برای نماز صبح بلند شدم، رفتم تو حیاط. دیدم بین درخت­ها خوابیده و زیلویی که آن­جا بوده، کشیده روی خودش. بیدارش کردم. گفتم: حمیدرضا! چرا این­جا خوابیدی مادر؟! سلام کردوگفت:« یادم رفته بود کلید ساختمون رو با خودم ببرم. » گفتم: خوب مادر جان چرا در نزدی، که در رو برات باز کنم؟! گفت:« دیر وقت اومدم. نمی­خواستم بیدارتون کنم. »   مادر  
  12 تیر 1402
  170

  کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی       جهاد با نفس صدای بلند و تکان دهنده ی برپای صبحگاهی، خواب را بر تک تک نیر وهای آموزشی پادگان امام حسین (ع)حرام کرد. مطابق روال هر روز، نیم ساعت مانده به اذان صبح، بیدار باش به اجرا د رآمد. نیر وها مکلفّ بودند که از جای برخیزند، تخت ها را مرتب و پتوها را تا کنند و با ظاهری آراسته و مرتبّ، برای خواندن نماز و ادامه ی مراسم صبحگاهی حاضر شوند. یکی از نیروهای آموزشی که روی تخت کناری تخت اکبر خوابیده بود، اصلاً دلش نمی خواست از جای بلند شود و با کشیدن پتو بر روی سرش، مقاومت خود را نشان داد. خود را زیر پتو جمع کرده بود
  12 تیر 1402
  107

  کاکا علی خاطرات شهید عبدالعلی ناظم پور فرمانده گردان تخریب لشکر33 المهدی (عج) قسمت 22

کاکا علی خاطرات شهید عبدالعلی ناظم پور فرمانده گردان تخریب لشکر33 المهدی (عج) قسمت 22     کاکاعلی  21    دو ماه دشت عباس بودند، دلشان حسابی برای بقیه ی بچه ها تنگ شده بود. عملیات طریق القدس هم انجام شد اما آن ها را با این که آمادگیش هم داشتند برای شرکت درعملیات نبردند. تا عملیات تمام شد جمعشان کردند سوسنگرد. بچه هایی که از گروه جدا شده بودند و رفته بودند بستان برای عملیات هم بودند. یک روز دیدنی و خاطره انگیز بود حالا بچه های گروه شین جیم همدیگر را پیدا کرده بودند. خنده و ماچ و ملوچ بود که روی چهره هایشان می نشست. نیروهای تخریب چی دکتر چمران هم آمده بودند. بعد از یک نصف روز جمعشان کرده و بردندشان یک
  12 تیر 1402
  143

  روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 31

روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 31     سنگر دیدگاه  سنگر دیدگاه روی قله گیسکه، سنگری بود جهت توجیه کردن نیروهای عمل کننده نسبت به خط دشمن. این سنگر به همه منطقه جلوی ما که کمی هم شیب داشت مسلط بود. سنگر روی یک ارتفاع بود که برای رسیدن به این سنگر باید از نردبان بالا می رفتیم، بعد از آن یک کانال بود. سمت راست آن میرفت به سمت سنگر دیدگاه که برای توجیه فرمانده هان گردان ها بود. سمت چپ کانال هم که حدود 40 تا 50 متر با دهانه ورودی فاصله داشت سنگر دیگری بود برای توجیه واحدهای لشکر. آن روز در سنگر واحدها بودم دیدم صدایی می آید. سریع خودم را رساندم به دهانه ورودی
  12 تیر 1402
  114

  76. دو تومانی پول نان

76. دو تومانی پول نان     76. دو تومانی پول نان(1) بخشی ازحرف­هایی که بین بچه‌های رزمنده رد و بدل می‌شد حرف­های مربوط به شهادت و اسارت و مجروح شدن بود. مسائلی که خواه ناخواه جزو زندگی در جنگ بود و دیر یا زود همه با آن سر وکار داشتند. یک وقت باب شده بود هر کس به دیگری می‌رسید می‌پرسید: تو اگر اسیر بشوی چه پاسخ قانع کننده­ای داری که به افسران عراقی بدهی؟ بعضی دست می‌کردند داخل جیب­شان و یک سکه دو تومانی بیرون می‌آوردند و می‌گفتند: این را می‌بینی؟ برای چنین روزی است. شما هم می‌توانی دو تومان در جیبت بگذاری و هر وقت اسیر دست دشمن شدی و از تو
  12 تیر 1402
  98

  روایت تخریبچی دلاور دفاع مقدس عبداله جلالی از شهید بهزاد قبادی

روایت تخریبچی دلاور دفاع مقدس عبداله جلالی از شهید بهزاد قبادی     دستی از غیب حرفه‌ای‌ترین تخریب‌چی‌ها هم نمی‌توانستند ادعا کنند که سالم از میدان مین بیرون خواهند آمد. شهادتین ورد زبان همه بود. نشستن کنار مین به معنی یک ثانیه فرصت تا مرگ بود. زیرا که یک لحظه غفلت مساوی بود با پایان خیلی چیزها؛ از ناقص‌شدن عضو تا شهادت و لو‌رفتن عملیات و... اولین اشتباه، آخرین اشتباه بود. اما این حس حضور خدا بود که ما را به میدان مین می‌برد و جرأت می داد تا حرکت کنیم. باور داشتیم دست خدا همراه و پشتیبان ما است. هفده روز از بهمن ماه سال 1361 می‌گذشت و ما آماده‌ی عملیات والفجر مقدماتی شده بودیم.
  12 تیر 1402
  167

  بانک خون

بانک خون     بانک خون عضو گروه مقاومت بود. پایگاه­شان مسجدِ سیدابوالوفاء بود؛ توی چهارراه پارامونت. هر شب می­رفت آن­جا. گاهی آخر شب می­آمد خانه. خیلی از شب­ها تاصبح می­رفتند گشت­زنی و نگهبانی. جوری شده بود که اختیار مسؤولیت امنیت شهر را از کلانتری­ها گرفته بودند. اوایل جنگ، سه روز پیدایش نشد. خیلی نگران شدم. به یکی از دوستانش زنگ زدم. گفت:« اطلاعی ازش ندارم. » زنگ زدم به دوست دیگرش خیمه دوز[1] ؛ و پرسیدم: شما حمیدرضای ما رو ندیدی؟ گفت:« نه ندیدم.» دلم آشوب بود. هر چه سراغش را گرفتم، به نتیجه نرسیدم. برای مجروح­های جنگی
  1 تیر 1402
  102

  کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی     صراط مستقیم در مدّت زمان چند ماه های که از آخرین امتحان اکبر در هنرستان کارآموز تا اخذ گواهی دیپلم و شروع به کار اکبر وجود داشت، وی فعّالیتهای اجتماعی خود را افزایش می داد؛ به طوری که اکنون در سن هجده سالگی، از معتمدین محل شان و در زُمره ی پر تلا شترین عناصر مسجد جامع نارمک محسوب می شد. اکبر، به دنبال راهی بود تا بتواند برای جامعه خود مفید باشد، به همین دلیل، در انتخاب شغل آیند ه دقت و وسواس زیادی به خرج داد تا دچار اشتباهی نشود. آن شب، همه ی خانواده، به جز عباّس دور هم جمع بودند. لیلی مثل همیشه، به مادر کمک می کرد تا
  1 تیر 1402
  80

  کاکا علی خاطرات شهید عبدالعلی ناظم پور فرمانده گردان تخریب لشکر33 المهدی (عج) قسمت 21

کاکا علی خاطرات شهید عبدالعلی ناظم پور فرمانده گردان تخریب لشکر33 المهدی (عج) قسمت 21     کاکاعلی 20     مرکز فرماندهی جنوب که به آن « گلف » می گفتند برای آموزش تخریب در نظر گرفته شده بود. سرنوشت خیلی از آدم ها، این جا به هم گره می خورد. اولین مربیان تخریب آدم های عجیبی بودند؛" شهید حسن باقری افشردی، شهید خیاط ویس، شهید..."      آموزش تخریب یک ماه طول کشید. مین را شناختند انواعش را یاد گرفتند؛ لقمه ای، کیکی، واکسی، والمر، ضد تانک، ضد نفر... چطور مین را بکارند، چطور خنثی کنند، چطور تله کنند... روزها آموزش سخت و فشرده شب ها هم به علت کمبود نیرو تا صبح نگهبانی و بیداری. بالاخره آموزش با همه
  1 تیر 1402
  88

  روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 30

روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 30     ماموریت خنده دار اوایل سال 63 و پس از عملیات خیبر بود لشکر ما در جزیره مجنون عراق، در هورالعظیم خط داشت. غلامرضا کرامت فرمانده ادوات لشکر بود. مدتی بود که کرامت اصرار داشت به مرخصی برود، آن هم 20 روز. بخاطر شرایط جبهه و اینکه معاون او هم در مرخصی بود با ایشان مخالفت می کردم. یک روز که برای بار چندم جهت مرخصی نزد من آمده بود، ] شهید[ مجید سپاسی هم کنارم حضور داشت. مجید وقتی اصرار کرامت را دید واسطه شد تا با مرخصی رفتنش موافقت کنم، من هم کوتاه آمدم و موافقت کردم. کرامت هم بلافاصله همان روز با خوشحالی به مدت 20 روز به مرخصی
  1 تیر 1402
  96

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران