» » کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

  کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

 کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی
 

حرام

تهران- سال 1360

اکبر، در حالیکه زیر بغل عباّس را گرفته بود، او را به کنار خیابان آورد. عباّس از درد به خود می پیچید و پهلویش را با دست چسبیده بود. خم و راست می شد و ناله می کرد. با نزدیک شدن یک تاکسی، اکبر دست بلند کرد و تاکسی را نگه داشت سپس کمک کرد تا داداش عباّس سوار شود و خود، کنارش، روی صندلی نشست. اکبر از راننده خواست تا آنها را به یک بیمارستان برساند. دستش را روی شانه ی برادر گذاشته بود تا عباّس با این کار احساس دلگرمی کرده و درد را راحتتر تحمل کند. پیشانی عباّس عرق کرده بود و کم کم داشت از حال می رفت. اکبر رو به او گفت: دقیقا کجات درد می کنه داداش؟ عباّس نالان جواب داد: نمی دونم اکبر. بیشتر پهلوم، ولی گاهی می زنه به دلم و یه وقت دیگه به پشتم. درد داره توی بدنم می پیچه احتمالاً آپاندیسمه. اکبر به برادر گفت: شاید، ولی تا عکس نندازی و آزمایش ندی معلوم نمی شه. یه کم دیگه تحمّل کن الآن می رسیم بیمارستان. چرا زودتر زنگ نزدی به من؟ عباّس پاسخ داد: من زنگ زدم ولی تو، توی کلاس بودی. البته اوّلش دردم زیاد نبود اهمیتّ هم ندادم ولی وقتی شدّت گرفت، به دفتر پادگان زنگ زدم او نها هم گفتند که دو ساعت دیگه کلاست تموم می شه. اکبر توضیح داد: کاش می گفتی بیان توی کلاس و صدام کنند. حالا هم عیب نداره دیگه داریم می رسیم. این دوره کلاس تخریب خیلی فشرده اس. وقت زیادی نداریم، برای همین مجبورم ساعت جلسات را زیاد کنم تا بتونم همه ی مطالب مورد نظرم رو درس بدم. آخه می دونی که تا آخر این ماه عازم میشم. عبّاس پرسید: بهتر نیست همین جا رو ی آموزش تمرکز کنی؟ اکبر پاسخ داد: هدف از ای ن آموزش چ ییه؟ مگه غیر از اینه که باید این آموز شها رو توی منطقه ی جنگی علیه دشمن به کار ببریم؟ اگه آموزش باشه ولی جایی از آن استفاده نشه نقض غرض نکردیم؟ عباّس ناله ای کرد و گفت: و نقض غرض از آدم حکیم به دوره!  اکبر از عباس سؤال کرد: به خونه زنگ زدی؟ خانومت درجریانه که حالت خوب نیست؟ البته خُب زن داداش هم که گرفتار مهدی کوچولوﺋه. عباّس در جواب گفت: نه. گفتم اوّل بریم دکتر تکلیفم معلوم بشه که علتّ درد چی یه، اونوقت زنگ بزنم. بی خودی میاد اینجا معطل می شه. تاکسی که به در بیمارستان رسید، راننده ی تاکسی هم کمک کرد تا عباّس را به داخل ببرند. اکبر، کرایه ی تاکسی را حساب کرد و کارهای پذیرش برادرش را به سرعت انجام داد. پزشک اورژانس، معاینات اوّلیه را بر روی عباّس انجام داد و سپس مشغول نوشتن چیزهایی بر روی نسخه شد. بعد از آن، سه برگه نسخه را که نوشته بود به دست اکبر داد و در حالی که مشغول گرفتن فشار خون عباّس بود، گفت: من حدس میزنم که علتّ درد، سَندرُمی 1 باشه ناشی از یک کولیک کُلیوی 2. اکبر پرسید: آقای دکتر این چیزهایی که گفتید خیلی خطرناکه؟ پزشک پاسخ داد: نه جونم خطرناک نیست ولی یه مُسکِن نوشتم، یه آزمایش ادرار و یه عکس KUB از کلیه. فعلاً نیازی نمی بینم که برات عکس رنگی بنویسم. فقط اینها رو زودتر انجام بدید بیارید من جواب آزمایش و عکس رو ببینم. اکبر کمک کرد و برادرش عباّس را به بخش تزریقات برد. علی رغم تزریق یک مُسکِن قوی باز هم درد او آرام نشده بود و در تمام مراحل انجام آزمایش و عکسبرداری، از درد نمی توانست حتی به راحتی حرف بزند. در عوض اکبر برای این که او را آرام کند و کمی حواس او را از بیماری پرت کند، دائما حرف می زد و با برادرش شوخی می کرد: خوبه آدم با تو بره جبهه! اونجا بحث خمپاره و گلوله ی تانکه، اینجا احتمالاً یه سنگ با کالیبر نهایتاً ده میلیمتر! اونجا توی جبهه بچّه های رزمنده، از این گنده ترهاش هم نمی ترسن و اونوقت آقا داداش ما هم هی دردش چی یه؟ عباّس در جواب گفت: اندازه اش مهمّ نیست جاش مهمّه! -1 سندرم ) syndrome ( به معنی نشانه های بیماری می باشد .آمیزه ای از علائم و نشانه ها که حاکی از اختلالی خاص در بدن است. -2 کولیک کلیوی ) colic ( به مفهوم ایجاد درد بر اثر عارضۀ وجود سنگ در کلیه و انسداد حالب ها می باشد.  اکبر به شوخی ادامه داد: یعنی می خوای بگی توی تهران بودن یا توی مناطق جنگی بودن انقدر روی درد کلیهّ تأثیر داره؟ عباّس که از در به خود م یپیچید گفت: جای سنگ رو می گم اکبر! اکبر گفت: آهان منظورت اینه که این سنگه مهمّه که مال کجا باشه. فکر کنم سنگ های آتشفشانی دردش بیشتر از سنگ های رسوبی یه. نه؟ عباّس پاسخ داد: نه خیر منظورم سنگ پای قزوینه که پیش تو روش کم شد و رفت! آخ! مُردَم از این درد لعنتی. به جای اینکه اینجا بشینی سر به سر من بدبخت بذاری پاشو برو ببین این جواب عکس و آزمایش من حاضر نشد. من بدبخت تا کی باید اینجا روی این صندلی منتظر بمونم؟ اکبر جابجا شد و گفت: نم یذاری دو دقیقه بگیرم بشینم ها.سپس از جای بلند شد و به سمت آزمایشگاه رفت. با یک نگاه گذرا به حرکات اکبر، به راحتی می شد فهمید که در ورای این رفتار شوخ طبعانه، یک نوع حس مسئولیتّ پذیری عمیق، در او نهفته است ولی اکبر ترجیح می داد که این حسش بی ریا باقی بماند! کمتر از یک ساعت بعد، داخل اتاق اورژانس، پزشک شیک مشغول خواندن جواب آزمایش و بررسی عکس کلیه ی عباّس شده بود. دکتر، عکس را روی یک صفحه قرار داد که پشت آن لامپ مهتابی ای روشن بود. بعد با خودکار به قسمتی از عکس اشاره کرد و گفت: حدسم درست بود. این که اینجا توی عکس دیده میشه یک سنگه که از داخل کلیهّ حرکت کرده و توی حالب شما گیر کرده. اندازه اش خیلی بزرگ نیست و به نظر من نیاز به جرّاحی نداره. ولی شما، حتماً باید فوری به متخصص اورولوژی مراجعه کنید. ایشون تصمیم می گیره که شما باید چی کار کنید. چاره ای جز عمل کردن به حرف پزشک نبود. اکبر ابتدا از یک تلفن به منزل زنگ زد و ماجرا را برای مامان فخری توضیح داد. بعد از آن برادرش را به یک کلینیک نزد متخصص کلیّه برد. پزشک متخصص هم پس از بررسی آزمایش وعکس گرفته شده، نظر پزشک اورژانس بیمارستان را تأیید کرد و گفت: سنگ بدی هم هست. لبه های تیزی داره و ممکنه موقع دفع شدن اذیتّت کنه ولی برای سنگی با این ابعاد و جایی که قرار گرفته، نیازی به عمل جراحی نیست. باید به طور طبیعی دفع بشه. با مصرف مایعات و ورزش کردن که مشکلی نداری؟ عباّس در جواب گفت: نه آقای دکتر. پزشک ادامه داد: خوبه. از همین لحظه باید تا می تونی مایعات مصرف کنی. آب زیاد، دوای درد شماست. البته باید همراه با ورزش مفید باشه. بالا و پایین رفتن از پلهّ و طناب زدن خیلی می تونه برای راحت تر دفع شدن سنگ مؤثر باشه. عباّس پرسید: یعنی چقدر باید آب بخورم؟ چقدر باید طناب بزنم؟ پزشک پاسخ داد: اندازه نداره هرچی بیشتر بهتر. فقط اگه مصرف آب زیاد برات سخته، م یتونی از مایعات دیگه هم استفاده کنی. آب میوه هم خوبه ولی ماء الشعیر بیشترین تأثیر رو داره. در این هنگام پزشک همراه با لبخند چشمکی به عباّس زد و ادامه داد: یه چیزی بهت توصیه م یکنم که محشره! آب جو اون هم از اون الکل دارهای درصد بالا! کاری می کنه کارستون. عباّس پاسخ داد: نه آقای دکتر اهلش نیستم. عباّس این را گفت و نگاهی به اکبر انداخت. چهره ی اکبر ناگهان درهم شد. سری با تأسف تکان داد و گفت: این چه حرفی یه که شما می زنید آقای دکتر؟ حواست هست که چی رو داری ترویج می کنی؟ پزشک ابرویی در هم کشید و با قیافه ی حق به جانب گفت: چیزی نگفتم دوست من. چرا بی خودی شلوغ بازی در میاری؟ من دارم چی رو ترویج می کنم؟ نگفتم که برید دنبال الواتی. من فقط یه نظر پزشکی دادم. هر چیزی یه راهی داره، این هم یکی از راه های مؤثره. تأثیر داره و این اثر هم ثابت شده. برای تفریح و خوشگذرونی که عرض نکردم، برای درمان توصیه کردم، حالا چرا موضع گرفتی؟ اکبر از جای بلند شد. پرونده و عکس و جواب آزمایش را با یک دست گرفت وبا دست دیگر به عباّس کمک کرد تا از جای بلند شود و او را به سمت در هدایت کرد. موقع خروج از در، در حال یکه در آستانه ی در و میان چهارچوب ایستاده بود، رو به پزشک کرد و گفت:  در حرام، شفا نیست.


  10 مهر 1402
  154

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران