» » خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

  خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

سیدسعید موسوی در یک نگاه:
متولد1339
سیدسعید بچه¬ی کاشمر است. فرزند پدری روحانی و مادری خانه¬دار.
وقتی جنگ شروع شد، او دیپلمه بود و مشغول خدمت زیر پرچم. با این حال به اتفاق هم¬قطاران خود داوطلبانه وارد جبهه شد تا از خرمشهر در حال سقوط دفاع کند.
او بعدها به یکی از بنیان¬گذاران تخریب جنگ تبدیل شد و مسؤولیت تخریب قرارگاه¬های کربلا و خاتم را برعهده گرفت. 
بچه¬های تخریب می¬گویند: «سید سعید هیچ¬وقت گرفتار شرایط موجود نمی¬شد. انتخاب¬گر بود و همیشه هم بهترین¬ها را انتخاب می¬کرد. وقتی سرباز ساده¬ی نیروی هوایی بود، تشخیص داد به هر قیمتی شده باید در جبهه باشد، ولو در کسوت بسیجی. علاوه بر خود عده¬ی زیادی از سربازان را قطار کرد و در اولین روزهای جنگ، خود را به جبهه رساند. او از پایه گذاران تخریب جنگ شد. در حین رزم، درس خواند و دکتر دندان¬پزشک شد.» 
سیدسعید هم¬اکنون در کسوت دندان¬پزشکی حاذق در مشهد مقدس طبابت می¬کند. او دو فرزند دارد و ساکن شهر امام رئوف؛ علی¬بن موسی¬الرضاست. 
 
 
دکتر  سیدسعید موسوی
پدر، شعر انقلابی می¬سرود/  66
سرم برای ماجراجویی درد می¬کرد/  66
از سربازی در تبریز تا فرماندهی در تخریب/  67
دیدار با چمران/  68
عملیاتی که شکست خورد/  69
خیاط¬ویس؛ فرمانده¬ی خاکی/  71
مرد ضدمین/  73
کسی که درِ آزمایشگاهِ موشک را گشود/  73
سید مقداد؛ تخریب¬چی بین¬المللی/  74
 




پدر، شعر انقلابی می¬سرود
روحانی¬زاده هستم. اهل کاشمر. قبل از انقلاب ساکن گنبد بودیم. بعد آمدیم مشهد. پدرم شاعر انقلابی بود. گاهی به¬خاطر اشعار و سخنرانی¬هایش، احضار می¬شد به سازمان امنیت. از همین رو ما دورادور با انقلاب آشنا شدیم. بعد که وارد هنرستان شدم، با بچه¬ها تظاهرات خیابانی راه می¬انداختیم. یکی، دو بار به همین خاطر بازداشت شدم. از جلوی هنرستان راه افتاده بودیم به¬سمت سه¬راه فرودگاه. در آن¬جا پلیس حمله کرد و تعدادی را گرفت. هنوز خیلی مانده بود به پیروزی انقلاب. فکر می¬کردیم حالا که تظاهرات تمام شده، کسی با ما کاری ندارد. تا شب نگه¬مان داشتند. شب پدر آمد، وساطت کرد و آزاد شدیم. 
سرم برای ماجراجویی درد می¬کرد
ناصر رزاقیان  دوست و همکلاسی¬ام بود. بعد از پیروزی انقلاب، با هم رفتیم جهاد گنبدکاووس و مشغول خدمت شدیم. مسؤول جهاد گنبد – به نظرم- آقای خانی  بود. احساس کردم کادری که در گنبد هست، کادر مجربی است. اهل سازماندهی و برنامه¬ریزی بودند. توان این را داشتند که در شهرها و استان¬های دیگر دفاتر جهاد سازندگی را پایه¬ریزی کنند. 
دوستی داشتم به¬نام آقای منصوری. از همکلاسی¬های قدیمم بود؛ در کاشمر. روحیه-ی ماجراجویی داشت. یک¬روز با هم تصمیم گرفتیم جایی برویم که بیشتر به کار بیاییم. منصوری گفت: «سید، بریم الیگودرز؟» 
من هم از خدا خواسته. گفتم: بریم.
منصوری رفت سیستان و بلوچستان. من هم به ازنای درود.
همیشه سرم برای این کارها درد می¬کرد. 
ابتدا رفتیم به دفتر مرکزی جهاد تهران. از آن¬جا نامه¬ای گرفتیم برای لرستان. آقایان طولابی و رجب¬زاده از فعّالان انقلابی خرم¬آباد بودند. چند روزی منزل آقای طولابی مستقر بودیم تا این¬که امکاناتی فراهم شد. رفتیم، جهاد ازنای درود را راه¬اندازی کردیم. 
من بعد از چند ماه خدمت در جهاد، رفتم سربازی.
از سربازی در تبریز تا فرماندهی در تخریب
بعد از دوره¬ی سه ماهه¬ی آموزشی، تقسیم شدیم. من شدم سرباز نیروی هوایی. افتادم پایگاه هوایی تبریز. شروع سربازی¬ام مصادف بود با شروع جنگ. دوست داشتم داوطلبانه بروم جبهه، اما سرباز بودم و تابع مقررات. نیرو هوایی نیروهایش را برای خودش نگه می¬داشت. متوسّل شدیم به انجمن اسلامی پایگاه تبریز. هر روز صبح جلوی انجمن جمع می¬شدیم و فشار می¬آوردیم که؛ آقا ما می¬خواهیم بریم جنگ. 
آن¬ها هم می¬گفتند: «خوب، همین¬جا جنگه دیگه!» 
واقعاً هم این¬جوری بود. هر روز هواپیمای دشمن می¬آمد. 
می¬گفتیم: نه. ما می¬خواهیم بریم جنگ درست و حسابی؛ جنگ اصلی. 
سی، چهل نفری بودیم. بالاخره انجمن اسلامی را متقاعد کردیم ما را بفرستد جبهه. قبول کردند و با هواپیما اعزام¬مان کردند اهواز. دیگر از تحت امر پایگاه تبریز بودن خارج شدیم. 
من به شخصه بنای بازگشت نداشتم. با این¬حال گفته بودند؛ شما موظفید هر دو، سه ماه یک¬بار گزارشی بدهید که ما در حال خدمتیم تا بعدها اگر پایان خدمت خواستید، مشکلی پیش نیاید. 
از تبریز که آمدیم، مرا گذاشتند مسؤول اکیپ بچه¬های تبریز. لباس¬ها را عوض کردیم و شدیم عضو جنگ¬های نامنظم. بچه¬های نامنظم یک پیراهن¬ زیتونی می-پوشیدند، با شلوار خاکی.
بعد، هر کدام از ما را پخش کردند جایی. در فلکه¬ی چهارشیر اهواز مدرسه¬ای بود، ما را بردند آن¬جا.
دیدار با چمران
اولین¬بار دکتر چمران  را در مدرسه فلکه¬ی چهارشیر اهواز دیدم. در حد یک سرکشی. مجروحی در این مدرسه استراحت می¬کرد به¬نام رستمی . شناخت زیادی از او نداشتم. معلوم بود برای دکتر، شخصیت با اهمیتی است. آمده بود عیادتش. رفت تو اتاق استراحت او. چند دقیقه¬ای ماند، بعد هم برگشت.
یک¬بار دیگر هم دکتر را در منطقه¬ی دهلاویه دیدم. یکی، دو هفته قبل از شهادتش. 
ما در اهواز یک هفته¬ای بلاتکلیف، خوردیم و خوابیدیم و شهر را گشتیم. در آن اثنا با تعدادی از بچه¬ رزمنده¬های اهواز آشنا شدیم. از جمله؛ اسماعیل الهاکی، محمد علیپور، مظفر عقیلی، احمد باوی و مهدی خلفی. این¬ها همان مدافعان اهوازی بودند که حالا وارد گروه جنگ¬های نامنظم شده بودند. مسؤولیت این چند نفر با آقای الهاکی بود.
عملیاتی که شکست خورد
یک¬روز بچه¬ها گفتند: «آقا، خسته شدیم از خوردن و بی¬کار گشتن. لااقل یه کاری بکنیم.» 
آقای الهاکی آمد گفت: «امشب قراره یه برادر مهم و خیلی مؤمن بیاد و یه سری نیرو انتخاب کنه.»
همه¬ی بچه¬هایی که از تبریز اعزام شده بودیم، آن¬شب جمع شدیم. آقای مجد  آمد. می¬گفتند از اساتید دانشکده¬ی کشاورزی کرج است. شروع کرد به سخنرانی. آن-شب، شب ویژه¬ای بود. گفت: «چراغ¬ها را خاموش کنید.»
بعد، تمام آن قضایایی که از امام حسین برای مخیّر گذاشتن یارانش نقل شده، برای ما نقل کرد. خیلی آزادانه صحبت کرد و خیلی هم قشنگ. فضایی معنوی ایجاد کرد. گفت: «ما یک انتخاب می¬کنیم؛ انتخابی سخت. برای راه¬اندازی گروه مین.»
آن¬موقع به واحد تخریب می¬گفتند گروه مین.
گفت: «می¬خواهیم بریم جایی که شاید برگشت نداشته باشه!» 
تعدادی از بچه¬ها ماندند. بهمن یا اسفند 59 بود. ما انتخاب شدیم و رفتیم. 
آقای احمد باوی مین¬های موجود را به ما آموزش داد. مین ضدنفر، ضدتانک، ضدخودرو. پنج، شش تا بیشتر نبود. بعداً یک¬سری مین اضافه شد. مثل پدالی، سوسکی، منور، ضدتانک فلزی، ضدنفر گوجه¬ای و ... 
پدالی را اولین¬بار من در میدان پیدا کردم. من و یکی از سربازها به¬نام صادقی که خیلی آدم شجاعی هم بود. در مسیر سوسنگر به هویزه؛ در منطقه¬ی شحیطیه بودیم. زمین آن¬جا رملی است. رمل جوری است که صبح¬ها خیلی سرد می¬شود. هوا گرگ و میش بود. داشتیم یواش یواش توی رمل¬ها جستجو می¬کردیم که دست من به تکه چوبی خورد. درش آوردم، دیدم مین است. خیلی ابتدایی هم بود. بعدها پلاستیکی-اش آمد.
آقای باوی بعد از آموزش ما را فرستاد به منطقه¬ا¬ی پشت رودخانه¬ی¬ نیسان؛ آن¬سوی سوسنگرد. روزها کارمان پاک¬سازی این میادین بود. شب¬ها می¬رفتیم شناسایی. 
دو ماهی به این منوال گذشت. دیگر خیلی خسته و عصبانی شده بودیم. تا این¬که ندایی آمد؛ قرار است ارتش سمت پل سابله یک عملیات ایذایی انجام دهد. 
این عملیات قبل از عملیات طریق¬القدس بود. رفتیم، ولی خوب موفق نبود. تعدادی از بچه¬های ما در آن¬جا شهید شدند. یکی آقای سیدرضا صبوری بود. همین¬جور طاق¬باز افتاده بود روی سرشاخه¬ی درختچه¬های منطقه. حتی به زمین نرسیده بود. جلوتر از او آقای وحید شاهی بود از سربازهای تبریز. ظاهراً داشت اژدر بنگال را منفجر می¬کرد که قبل از انفجار به شهادت رسیده بود. دیگری عباس بود. فامیلی¬اش یادم نیست. چون کوچک بود، عباس خوردو صدایش می¬کردند. خیلی زبل و کارکشته بود. معمولاً جلوی ستون حرکت می¬کرد. 
بعد از شکست این عملیات ایذایی -که ما به کمک ارتش رفته بودیم- ما را برگرداندند همان مقری که در اهواز داشتیم. 
خیاط¬ویس؛ فرماندهی خاکی
علی خیاط¬ویس  از فرماندهان سپاه بود، قدش بلند بود و خوش¬تیپ، خوش¬چهره و خوش¬صحبت. قبلاً مرا ندیده بود. گویا دیگران تعریفم را کرده بودند. به آقای باوی یا الهاکی گفته بود: «همین سرباز نیرو هوایی رو بگید بیاد پیش من، بشه معاونم.»
می¬دانست که ما سربازانی هستیم که از تبریز آمده¬ایم. بعضی از بچه¬ها می¬گفتند ما دو، سه ماه دیگر برمی¬گردیم. از من که سؤال می¬کردند، می¬گفتم: هر موقع خدا خواست برمی¬گردم. 
برنامه¬ای برای برگشت نداشتم. حتی وقتی سربازی¬ام تمام شد، نرفتم تبریز. کارهای اداری دریافت کارت پایان خدمت را یکی از هم¬ دوره¬ای¬هایم توأم با کارهای خودش انجام داد و کارت مرا هم گرفت. یادم است یک کوله¬ پر از پیراهن و کفش و سهمیه¬هایی که در مدت سربازی به من تعلق می¬گرفت را برده بود دم منزل ما و تحویل مادرم داده بود. 
خیاط¬ویس خیلی به من بها می¬داد. هرجا کاری بود، می¬گفت: «سید بیاد.» 
او جزو کسانی بود که علاقه داشت یک چارت تشکیلاتی برای تخریب تهیه کند.
وقتی او رفت لبنان. من به¬عنوان مسؤول تخریب قراگاه کربلا و بعد خاتم¬الانبیا مشغول به¬کار شدم. پس از مدتی برگشت. هرچه اصرار کردم؛ فرماندهی حق توست. من وقتی سرباز نیروی هوایی بودم، تو فرمانده بودی ...  
زیر بار نرفت. به¬عنوان یک نیروی معمولی در عملیات خیبر شرکت کرد. بعد هم شهید شد. او یکی از بنیان¬گذاران تخریب در جنگ بود. سعی کرد دوستان را متقاعد کند که تیپ¬ها و لشکرها نیروهای تخریب¬شان را از قرارگاه ما بگیرند. می¬گفت واحد تخریب کارش باید تأمین نیروی تخریب تیپ¬ها و لشکرها باشد. در حقیقت قرارگاه¬ها به ما اجازه می¬دادند که با لشکرها و تیپ¬های تابعه¬شان تماس بگیریم، فرماندهان تخریب را انتخاب کنیم و تجهیز تسلیحاتی و تدارک¬شان کنیم. نیرو¬های-شان را آموزش بدهیم. 
مرد ضدمین 
به علی¬پور  می¬گفتیم مرد ضدمینِ ضدتانک. او تنها کسی است که دو یا سه مرتبه ماشینش رفته روی مین و سالم برگشته. ماشینش را اگر می¬دیدید، می¬گفتید این آدم اصلاً فکر نمی¬کنم زنده مانده باشد. البته پاهایش شکسته بود. خیلی آدم نترسی بود. 
کسی که درِ آزمایشگاهِ موشک را گشود
عاصمی  همشهری ماست؛ کاشمری است. هم مدرسه¬ای بودیم. پدرش معلم بنده بود. من آوردمش تو تخریب. تو عملیات بیت¬المقدس از نیروهای شهید میرزایی بود. بعد از عملیات آوردمش پیش خودمان. دیدم انصافاً از خودم خیلی بهتر است. بسیار آدم نترسی بود. انسانی استثنایی! 
در نساجی یک انباری داشتیم؛ پر بود از وسایلی که مهندس مجد با آن¬ها کار می-کرد. وقتی او حین آماده¬سازی موشک، تکه تکه ¬شد و به شهادت رسید، در این انبار بسته شد تا وقتی که علی عاصمی آمد. تنها کسی که مجدد در انبار را باز و شروع به کار کرد، عاصمی بود. واحدی درست کرد به¬عنوان واحد ثبت و بررسی. خودش خیلی دوست داشت تحقیق کند. اگر کسی را هم می¬دید که یک جورهایی به کار تحقیق و پژوهش سرک می¬کشد، جذبش می¬کرد. 
من و عاصمی تقریباً یک¬سال با هم کار کردیم. یک¬روز گفتم: علی، من دانشکده قبول شدم. می¬خوام برم درس بخونم.
او را گذاشتم جای خودم و رفتم. حین درس خواندن فرصت¬هایی دو، سه ماهه پیش می¬آمد، می¬رفتم پیش عاصمی در کار ثبت و بررسی کمکش می¬کردم. توی هور که بودیم، کارهای شهید مجد را ادامه می¬دادیم. روی موشک¬های دست¬ساز آزمایشاتی می¬کردیم. موشک¬هایی که بهش می¬گفتیم آبی- خاکی.
بر فرض دپویی را می¬خواستند از راه دور بزنند و امکان نزدیک شدن به آن هم نبود، موشک را تنظیم می¬کردند، می¬خورد به دیواره و می¬¬شکافت. آبی که جلویش را بسته بودند، باز می¬شد و دشمن عقب¬نشینی می¬کرد. 
بچه¬های لشکر حضرت رسول؛ احمد بیگی و مسعود رحیمی این کار را کردند. دست¬ساز بود، ولی تأثیرش خیلی عجیب بود. در خیلی جاها کار جنگ را راه انداخت.
گاهی فیلمی از شهید عاصمی نشان می¬دهند که بچه¬ها یک چیزی را دست به دست می¬کنند. این¬ همان موشک دست¬ساز است.
سید مقداد؛ تخریب¬چی بین¬المللی
مدتی فرمانده¬ی سیدمقداد حاج¬قاسمی  بودم، ولی همیشه ادعایم این بود که شاگرد او هستم. همه¬ی ما یه جور دیگه بهش نگاه می¬کردیم. این هم به¬خاطر افتادگی خودش بود. مسؤولیت قبول نمی¬کرد. بالاجبار بهش می¬گفتیم که فلان¬جا دیگه باید وایسی. اگر به لحاظ تجربه و استادی هم باشد، او از همه¬ی ما سر بود. از ما قدیمی¬تر بود. خوب¬ترین و قدیمی¬ترین ¬ما کسی بود که در گلف اهواز آموزش تخریب دیده بود، ولی سیدمقداد قبل از این حرف¬ها در لبنان، الجزایر و جاهای دیگر جنگیده و سابقه¬ی تخریب¬گری داشت. به همه چیز آشنا بود. تنها مشکل کار این¬جا بود که خیلی نمی¬توانستی در کادر بگنجانی¬اش. نمی¬توانستی محدودش کنی که آقا شما در قالب فرمانده بمان. هیچ موقع تن نمی¬داد. معمولاً مستقل بود. منتها همیشه از او مشاوره می¬گرفتیم. چندین¬بار هم مجروح شد. یک¬بار در بیمارستان طالقانی دیدمش. وضع رقت¬باری داشت. چند ماه بستری بود. 

 
برگرفته از کتاب " فرماندهان ورود ممنوع " نوشته استاد رحیم مخدومی
 ناشر موسسه فرهنگی هنری شاهد 
چاپ :اول فروردین 1393 
برای نمایش عکس بزرگ روی آن کلیک کنید

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 

خاطرات و عکس های سید سعید موسوی

 


  18 خرداد 1393
  3 882

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران