» » روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 30

  روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 30

روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 3
 
 
ماموریت خنده دار
اوایل سال 63 و پس از عملیات خیبر بود لشکر ما در جزیره مجنون عراق، در هورالعظیم خط داشت. غلامرضا کرامت فرمانده ادوات لشکر بود. مدتی بود که کرامت اصرار داشت به مرخصی برود، آن هم 20 روز.
بخاطر شرایط جبهه و اینکه معاون او هم در مرخصی بود با ایشان مخالفت می کردم. یک روز که برای بار چندم جهت مرخصی نزد من آمده بود، ] شهید[ مجید سپاسی هم کنارم حضور داشت. مجید وقتی اصرار کرامت را دید واسطه شد تا با مرخصی رفتنش موافقت کنم، من هم کوتاه آمدم و موافقت کردم.
کرامت هم بلافاصله همان روز با خوشحالی به مدت 20 روز به مرخصی رفت. فردای آن روز موضوع مهمی پیش آمد که بایستی به اتفاق مجید به شیراز می رفتیم. بلافاصله از پادگان لشکر در اهواز عازم شیراز شدیم. کار ما در شیراز همان روز به پایان رسید. آماده برگشتن بودیم که ] شهید[ حاج عبدالله رودکی معاون عملیات قرارگاه نوح(ع) را دیدیم. وقتی متوجه شد که ما قصد رفتن به اهواز را داریم گفت: من هم می خواهم فردا صبح به برازجان بروم، اگر شما فردا از مسیر ساحل خلیج فارس به اهواز بروید من هم همراهتان تا برازجان می آیم.
قبول کردیم. هر کس به خانه خودش رفت. صبح، بعد از نماز، اول به منزل حاج عبدالله در کوی آزادگان رفتیم. وقتی سوار شد دیدم دوتا قابلمه بزرگ و چندتا نون سنگک هم در دست دارد. گفتم: قابلمه ها برای چیه؟!
گفت: صبح زود رفتم کله پاچه و نون سنگک گرفتم!
با تعجب گفتم: ما که سه نفریم. چرا دو قابلمه؟!
گفت یکیش مال ما سه نفر است، یکی دیگش هم باید ببرم برازجان.
آمدیم سمت چهارراه تحویلی که منزل مادر مجید بود. مجید را هم سوار کردیم.آفتاب طلوع نکرده وارد جاده بوشهر شدیم و به سمت دشت ارژن حرکت کردیم. به پل قره آقاج که رسیدیم حاج عبدالله گفت: بریم زیر پل کنار رودخانه، تا کله پاچه یخ نکرده و از دهن نیفتاده صبحانه رو بخوریم!
آفتاب داشت طلوع می کرد که بساط کله پاچه را پهن کردیم. سه نفری دلی از عزا درآوردیم و یک دست کله پاچه کامل با سیراب و شیردان و نان سنگک و لیمو تازه را خوردیم!
بعد هم حرکت کردیم. از بس مجید و حاج عبدالله بین راه شوخی کردند و خندیدیم، اصلاً نفهمیدیم کی رسیدیم برازجان. حاج عبدالله را درب منزل یکی از اقوامش رساندیم. هرچی زنگ میزد کسی در باز نمی کرد. بالاخره با زنگ و در زدنهای پی در پی او توسط آقایی خواب آلود باز شد. فهمیدیم بنده های خدا همه خواب بودند و با صدای زنگ از خواب بیدار شده اند.
وقتی در باز شد حاج عبدالله دستی به قابلمه کله پاچه زد و به کسی که در را باز کرده بود گفت: هنوز سرد نشده، همه را صدا کن که صبحانه کله پاچه آورد ه ام!
از حاج عبدالله خداحافظی کردیم و به سمت منطقه «آبپخش»  که منطقه ای پوشیده از نخلستان است و درمسیر جاده گناوه قرار دارد، حرکت کردیم.به ورودی آبپخش رسیدیم گفتیم بهتراست سری هم به کرامت بزنیم مسیر رابه سمت روستای محل سکونت تغییر دادیم
به اواسط «روستای بنار سلیمانی» که رسیدیم یکدفعه مجید که کنارم نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد با حالتی شگفت زده و با صدایی بلند و در حالی که به دست من که روی فرمان بود میزد، گفت: کرامت کرامت...!
گفتم: چی میگی؟!
گفت: بزن کنار وایسا.
با تعجب از این رفتار مجید ایستادم. مجید با دستش به ساختمانی در کنار جاده که از آن گذشته بودیم و حدود 50 متر عقب تر بود، اشاره کرد و با تعجب گفت: دیدی؟ کرامت کنار آن ساختمان ایستاده بود!
گفتم: کرامت خودمان؟!
گفت بله!
گفتم: اشتباه گرفتی. کرامت با آن اصراری که برای گرفتن مرخصی داشت فرصت ایستادن کنار جاده و تکیه به دیوار را ندارد، آن هم این وقت صبح!
مجید گفت: اشتباه نمی کنم، خودِ خودش بود!
می دانستیم که کرامت اهل منطقه آبپخش برازجان است، اما نمی دانستیم دقیقاً اهل کدام روستا است. حاج مجید گفت: باید حسابی سر کارش بذاریم؟!
من هم که به یاد اصرار کرامت برای مرخصی گرفتن افتادم و حالا هم که می دیدم کنار روستا، سر جاده بیکار ایستاده گفتم: چرا که نه، !
بلافاصله بعد از چند دقیقه طرح سرکار گذاشتن کرامت راریختیم. دنده عقب گرفتم، با کمال تعجب دیدم بله خودش است، کرامت. تک و تنها کنار یک خانه روستایی کنار جاده، در حالی که پشتش را به دیوار تکیه داده بود ایستاده است. کرامت هم با دیدن ما کاملاً متعجب شده بود که ما کجا و اینجا کجا!
پس از حال و احوالی کوتاه، فوراً و با احساس و هیجان گفتیم: چرا اینجا ایستادی؟ مگه نمیدونی که عراق به خط جزیره مجنون حمله کرده و اوضاع جبهه بهم ریخته؟! زود سوار شو که باید بریم منطقه!
کرامت تا میخواست چیزی بگه، یکی من میکفتم یکی مجید. با شور و هیجان و استرسی که به او وارد کردیم فرصت فکر کردن را از او گرفتیم. از آنجا که کرامت پسر با غیرت و متعصب و در عین حال مثل اکثر روستایی ها صاف و ساده دل بود، بالاخره تسلیم اصرار ما شد و گفت: باشه با شما میام، فقط چند دقیقه اجازه بدید برم خونه، وسایلم رو بردارم، خبر بدم و بیام.
گفتیم: ما اصلاً یک دقیقه وقت نداریم. ما هم برای کاری شیراز بودیم که شنیدیم دشمن حمله کرده و بلافاصله با سرعت حرکت کردیم و قرار شد دنبال تو هم بیاییم. چون واحد ادوات الان مسئول نداره!
گفت: اینجور؟ با این لباس؟!
گفتم: وقت لباس عوض کردن هم نیست، فقط بپر بالا که دیره!
بنده خدا با مناعت طبعی که داشت حرف ما را قبول کرد و سوار شد، ما هم به سرعت به سمت اهواز حرکت کردیم. کرامت که به شدت از اوضاع و بخصوص حمله عراقی ها مضطرب شده بود در بین راه تا اهواز مرتب از شرایط خط و اوضاع بچه ها می پرسید و ما می گفتیم فقط خبر دادن که دشمن حمله کرده و خط ما را در جزیره مجنون گرفته  و تعدادی از بچه ها هم شهید و مجروح و اسیر شده اند!
او که به هیجان آمده و غیرتش به جوش آمده بود ، مرتب به من که راننده بودم میگفت: حاجی تندتر برو، گاز بده...
مجید می گفت حاج قاسم حق داشت که به تو مرخصی نده، منم اشتباه کردم که واسطه مرخصی رفتنت شدم! آخه تو برای چی در این موقعیت حساس با اصرار تمام 20روز مرخصی گرفتی؟!
کرامت گفت: خیلی دلم برای روستایمان تنگ شده بود.
مجید گفت: با 5 دقیقه میشه سر و ته این روستا رو بگردی، برا چی 20 روز مرخصی گرفتی؟
کرامت با ناراحتی که از اوضاع جبهه داشت گفت: ای بابا کار داشتم.
مجید گفت: حتماً کارت این بوده که از سر صبح تا شب بیای سر جاده و به دیوار خونه مردم تکیه بدی؟
کرامت گفت: بجای این حرف ها تندتر برید، دارم از غصه دق می کنم!
بالاخره به اهواز پادگان شهید دستغیب در کوت عبدالله رسیدیم. کرامت با تعجب گفت چرا پادگان ساکت و آرومه؟!
قبل از اینکه چیزی لو بدیم پیاده شد و به سمت واحد ادوات دوید. ما هم که با رفتن کرامت انگار ضامن خنده مان کشیده شد، از خنده منفجر شدیم. از اینکه نقشه مان گرفته بود حسابی سر ذوق آمده بودیم. سریع به دفتر فرماندهی رفتیم.] شهید[ مسلم شیرافکن در فرماندهی بود. بلافاصله موضوع را برای او تعریف کردیم. مسلم هم زد زیر خنده. به مسلم گفتم: ما میریم طبقه بالا، تو هم همینجا بمان چون ممکنه هر لحظه کرامت با حالتی ناراحت و عصبانی به اینجا بیاد و سراغ ما رو بگیره. تأکید کردم: مسلم، نذار بیاد بالا، همین جا آرومش کن!
با مجید به طبقه دوم رفتیم، خنده مجید تمومی نداشت. تا آرامش می کردم دوباره تا به یاد کرامت می افتاد باز خنده اش شروع می شد. یک ساعتی گذشت، به هر سختی بود مجید را آرام کرده بودم. از طبقه پایین صدای گفتگوی کرامت و مسلم بلند شد. تا صدای کرامت آمد مجید باز افتاد روی خنده، اما خنده اش را کنترل می کرد که صداش پایین نرود. کرامت سراغ ما را می گرفت. مسلم گفت: طبقه بالا با مسئولین قرارگاه کربلا جلسه دارند، یکی دو ساعت دیگه بیا.
کرامت گفت: من جایی ندارم برم، همینجا منتظر میشم تا جلسه تمام بشه.
مجید دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و شروع کرد به بلند خندیدن. آنقدر خندید که دست روی شکم گذاشت و نشست. کرامت تا صدای خنده را از بالا شنید با تعجب و صدای بلند و عصبانی گفت: به به عجب جلسه ای!... پس سر کاری بود ، نه؟!... مسلم از تو دیگه توقع نداشتم!
این حرف را زد و به سرعت از پله ها بالا آمد. مسلم هم پشت سرش بالا آمد. تا چشمش به مجید افتاد که از خنده کف سالن افتاده و ، خنده اش گرفت. ناراحتی و عصبانیت از صورتش پرید، بخصوص وقتی دید من و مسلم هم در حال خندیدن هستیم.
تا چند دقیقه هر چهار نفر می خندیدیم. به تدریج دوستان دیگر هم می آمدند و در این خنده ها شریک می شدند. تا اینکه ]شهید[ باقر سلیمانی از راه رسید. باقر که بچه یکی از روستای «خشت دالکی» در نزدیکی برازجان و به نوعی همولایتی کرامت بود از من و مجید با لهجه محلی می پرسید: کرامتُ چنش کردین؟
این سؤال را چند مرتبه پرسید. با شنیدن این جمله انگار بنزین روی آتش ریخت، خنده هایی که رو به خاموشی بود دوباره شعله ور شد و همه شروع کردیم به خندیدن. این جمله «چِنش کردین» به عنوان حرف رمز آن عملیات شوخی پیش ما یادگاری ماند. با یادآوری این جمله رمز، تا زمان شهادت کرامت که در سومار اتفاق افتاد، دوباره خنده بر لبان بچه ها می نشست. جالب این بود که بیشترین کسی که از این عبارت چنش کردی ، استفاده می کرد و باعث خنده بچه ها می شد، خود کرامت بود.
.کرامت آن شب را پیش ما در فرماندهی لشکر ماند و صبح روز بعد پس از خوردن صبحانه با خنده گفت: حالا اجازه می دهید برم ادامه مرخصی؟!
جدی گفتم: کرامت حالا خدایی تو چرا بیست روز مرخصی می خواستی؟
-باید در نخلستان به پدرم کمک می کردم.
-خب صبر می کردی معاونت که آمد می رفتی؟
-نمی شد. اگه دیرتر می رفتم  دیگه کاری از دستم بر نمی آمد. سر صبحی منتظر هم محلی هایم بودم تا به نخلستان بریم که شما آمدید. حالا بنده های خدا فکر می کنند آنها را گذاشتم سر کار، چون نگذاشتید به کسی خبر بدهم و بی خبر غیبم زد.
مجید با خنده گفت: نخیر این تو بودی که با تکیه زدن به دیوار ما رو گذاشتی سر کار!
همگی خندیدیم و کرامت با خنده به ادامه مرخصی اش رفت. 

  1 تیر 1402
  78

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران