» » روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 24

  روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 24

روایت تخریبچی دلاور مصطفی شهریاری از شهید غلامرضا کرامت نوری قسمت 3
 
 
 

بوی بهشت

ازشهادتش خبری نشنیده بودم اما یک حسی به من میگفت فضای منزل با روزهای دیگر فرق دارد این را خوب می دانستم انگاردر فضای خانه  بوی دیگری به مشام می رسید نمی فهمیدم این حس چیست که مرا رها نمی کند یکباره به خودم آمدم گفتم اها من بوی بهشت را در منزل احساس می کنم ، راستش   میخام خیالتونه راحت کنم بگم وصف آن حال و هوا برایم واقعا قابل بیان نیست پیامی ازعالم غیب بود؟ حضور فرشته بود؟ غلامرضا شهید بود؟ نمی دانم هرچه بود داشتند من را برای خبری مهم ،خبر شهادت، خبرباریدن نورخدا در خانه گلی وفقیرانه ما آماده می کردند.اگر می خواستم حرف هایی که با خودم می زدم به کسی بگویم شاید می گفتند دی (مادر) غلامرضا مجنون شده امروز هم نمی تونم به کسی بگم که من چندروز قبل از اینکه خبر شهادت غلامرضا را بفمهمم بوی بهشت را در خانه استشمام کردم شاید لحظه شهادتش بود به خاطر اینکه از لحظه ی شهادت تا زمانی که خبردار شدم چند روزفاصله بود می خواهم با اطمینان بگویم استشمام بوی بهشت همان لحظه ای بودکه پسرم درسومار آسمانی شد.

تلخ ترین مرخصی

 اوایل اسفند روزی از مدرسه برمی گشتم به اول روستا که رسیدم جنب و جوش زیادی در محل به چشم میخورد تردد ماشین ها و مردم غیر عادی بود درب منزل ما شلوغ ترازهمه جاشده بود وارد منزل شدم پدر و مادرم و حتی اهل محل اشک می ریختند اضطراب فوق العاده ای پیدا کرده بودم از هرکه می پرسیدم با اشک وهق هق گریه سرش را پایین می انداخت هر لحظه حیات ما و کوچه های روستا شلوغ و شلوغ تر می شد .

موضوع را از نگاه های مردم وتردد بچه های سپاه و بسیج فهمیدم اما نمیدانستم چرا؟ همه با آن سوز می گریستند .

عجیب بود اشک های مردم روستا بستگان و دوستان و همرزمان غلامرضا به من آرامش میداد

مشاهداتم به من میگفت اگر غلامرضا برادر من است پس چرا همه ی مردم گریه می کنند از همین اشک ها درس گرفتم که خون شهید در رگ های همه می جوشد وخروش مردمی از اینجا ریشه دارد اصلا شهید فرزند و برادر همه است همه افتخار میکردند در روستایی کوچک با جمعیتی محدود ،فرمانده ای با آن عظمت پرورش یافته در جهاد و دفاع مقدس موجب افتخار شهر و دیار و حتی کشور شده است

جمعیت آرام آرام به روستا می آمدند دانش آموزان ، معلمان پاسداران بسیجیان و همه اقشار مردم با چشمانی اشکبار از راه میرسیدند

مدیر مدرسه هم از راه رسید مرا در اغوش گرفت دل سیری گریه کرد تا آن روز گریه مدیرو ومعلمانم را اینجوری ندیده بودم فردای آن روز بود از مدرسه آمدند نمیدانم معاون بود یا مدیر .... شاید می خواست کمکی به من کرده باشه گفت ناصر تو تا یک هفته مرخصی ! اما این تلخ ترین مرخصی دوران زندگیم بود که از مدرسه میگرفتم چون هم من با گریه ازمردم پذیرایی می کردم وهم  مردم ازمن. از آن روز ها تا کنون هر گاه شدیدا دلتنگ غلامرضا می شوم در عالم رویا درب خانه حاضر می شود با چهره نورانی و قامتی زیباو لبخندی ملیح که بر چهره او می شکفد و به من آرامشی ماندگار میدهد در لبخند ها و رؤیاهایش برای من هزاران پند و اندرز است که کسی به آن واقف نیست در یک جمله میگویم او عشق من است که همواره با او زندگی میکنم .

تازه این ها همه اول ماجرا بود برای برگزاری مراسم تشییع و تدفین کاروان بزرگی از جمعیت به روستا آمده عقبه کاروان تا چندین کیلومترادامه داشت مردم از سراسر استان بوشهر، همرزمانش از استان فارس و اهواز آمده بودند در آن سیل جمعیت من قطره ای در دریای خروشان جمعیت، ناپیدا بودم مثل همه مردم با پایان یافتن مراسم جوشش خون شهید کرامت مردم منطقه بویژه روستاراچنان دگرگون نمودکه درقالب گروههای مختلفی به جبهه ها اعزام شدند.تا راه شهدا را ادامه دهند لباس رزم پوشیدند به میادین نبرد رفتندشهید ومجروح واسیردادندو دشمن متجاوز را سر جایش نشاندند و راه بسته شده کربلا را گشودندانتقام خون مظلومان راگرفتند تا همه آرزومندان با رسیدن به بارگاه سرور و سالار شهیدان دست در مشبک های ضریح گره زده و با او نجوای عاشقانه بخوانند برادرم مدیون وممنونتم که به من یاد دادی. لباس جهاد بپوشم و راه تو و دیگر شهدا را ادامه دهم یادت و راهت گرامی باید. [1]




[1]- به روایت ناصر کرامت :برادر بزرگوارسردار شهید کرامت که خود از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس می باشد.


  8 آذر 1401
  55

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران