» » کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

  کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی
 
 
 
 کتاب راز قطعه 53 زندگینامه شهید اکبر ترابیان، فرمانده تخریب دانشگاه امام حسین(ع) به قلم هادی ناجی

کاش یک شوخی بود !

 

حجّت و اسماعیل روی ایوان خانه کوهستانی ایستاده بودند و با دوستا نشان خداحافظی کردند. هوا، گرگ و میش بود و کم کم رو به تاریکی میرفت. ذغالِ سرِ قلیان هنوز اندک رمقی داشت. حجّت در حالیکه مینشست و به پشتی تکیه میداد، پکُ محکمی به قلیان زد و به اسماعیل گفت: وقتی از اکبر خبری نیست، معنی اش چی یه؟

اسماعیل با خنده پاسخ داد: دقیقا معنی اش اینه که یه بنده خدایی رو گیر آوُرده و داره حسابی میذارتش سر کار!

حجّت دستهایش را پشت گردنش برد و نفس عمیقی کشید؛ پک دیگری زد و ادامه داد: الحق والانصاف که خوب بزرگ شده این بچّه. شیطونه، ولی عاقله. خوب و بد رو میفهمه. آدم خیالش راحته که مسیر زندگی رو کج کج طی نمیکنه.

در همین اثناء بود که حرکتی از دور، توجّه حجّت را به خود جلب کرد. حجّت، با دقّت بیشتری نگاه کرد و مشاهده کرد که شخصی دارد به سمتشان میدود، برای همین، اسماعیل را صدا کرد و با اشاره ی دست او را نشان داد. سپس هر دو به سرعت از ایوان پائین آمده و از حیاط کلبه خارج شدند.

آن مرد همچنان به سمتشان میدوید. کمی که نزدیکتر شد، معلوم شد که مرد جوانی است و ظاهری ژولیده دارد. مرد انقدر هول و دستپاچه به نظرمیرسید که به هنگام دویدن چند بار به زمین افتاد. دوباره برخاست و اینبار با حالتی بین دویدن و راه رفتن به سمت آنها آمد. نزدیک آنها که رسید، با دقّت به صورت حجّت و اسماعیل نگریست.

مدّتی به یکی خیره میماند و سپس همین کار را با دیگری انجام داد. انگاردنبال گمشد های میگشت. بعد با حالتی مستأصل بر روی زمین زانو زد و با ناله و حسرت گفت: پس کجا رفتن؟ فکر کردم پیداشون کردم ولی نه. همه چیز شده مثل قبل. بازم همون آدما، همون زندگی!

اسماعیل که متعجب شده بود، پرسید: سلام. از کی داری صحبت میکنی؟ بلایی سرِت اومده؟ کمکی از ما برمیاد؟

جوان که انگاری با خودش حرف میزد: اون همه سور و سات. اون همه جشن و بریز بپاشی که واسه تو انجام میدادند یه باره دود شد رفت هوا آقا رحیم. انگارکه از اوّل هم چیزی در کار نبوده. آخه شما بگید مگه میشه؟

حجّت، نام رحیم را که شنید، یاد حرفهایی افتاد که دو ماه پیش از زبان محلی های آن جا بیان شده بود. به عنوان برادر بزرگتر سعی میکرد آرام وخونسرد باشد اما حدسی که میزد ترس به جانش انداخته بود. تمام سعی اش را کرد که صاف و بدون لرزش حرف بزند.

حجّت: نکنه شما همون آقا رحیم ی هستی که حدود دو ماه قبل ناپدید شده بود؟!

اسماعیل دگرگون شد؛ چون او هم مانند برادر بزرگترش ماجرای غیب شدن یکی از محلّ یها را در سفر قبلی شنیده بود.

رحیم زانو زد و شروع کرد به گریه کردن. حجّت و اسماعیل که وحشت کرده بودند ولی نمیتوانستند بی تفاوت هم باشند، به سمتش رفتند تا از او دلجوئی کنند. حجّت دست روی شانه ی مرد جوان گذاشت و گفت: بلند شو مَرد! همه منتظر برگشتنت هستن. لابد نامزدت توی این مدّت آروم و قرار نداشته. اونوقت تو اینجا هاج و واج دنبال چی هستی؟

رحیم ادامه داد: وقت هست واسه اینکه برم پیش بقیه! اوّل دلم میخواد بفهمم چی به سرم اومده و اونها کجا رفتن!

حجّت سؤال کرد: چه اتفّاقی برات افتاده؟ بریم توی کلبه و با حوصله برامون تعریف کن چی شده.

سه نفری وارد کلبه ی کوهستانی شدند. اسماعیل رفت و برای رحیم یک لیوان آب آورد تا کمی آرام بگیرد. رحیم یکی دو قُلپُ از آب نوشید، نفس عمیقی کشید و در حالیکه اکنون کمی به اعصابش مسلّط شده بود شروع کرد به تعریف کردن ماجرا: من به گله دار معروفم ولی در اصل واسه دیگرون کار میکنم. اون روز گوسفندها رو از چِرا برگردوندم و بردم به آغُل. خسته بودم نه از کار روزانه از این تکرار و روزمرّگی. از اینکه میدونستم باید روز بعد هم همین کارها رو تکرارکنم بدون هیچ تغییری بدون هیچ لذّتی. توی افکار خودم بودم و توی مسیربرگشت به سمت خونه به آروم ی قدم میزدم. هوا کم کم داشت تاریک میشد.

همین موقع ها بود که اون اتفّاق افتاد.به اینجا که رسید مکثی کرد. به صورت بچّه ها نگریست. اسماعیل پارچ آب را در دستش بالا نگه داشته بود و مبهوت حرفهای رحیم شده بود و با دهان نیمه باز به او گوش میداد. حجّت چینی به پیشانی داده بود و با اشتیاق بسیار زیاد به رحیم گفت: کدوم اتفّاق؟ تعریف کن دیگه.

رحیم یک قُلپُ دیگر آب خورد و ادامه داد: توی فکر و خیال بودم که توی زندگی این کار رو میکنم و اون کار رو میکنم

و اگه اینجوری بشه خیلی خوب میشه، اگه اونجوری نشه چقدر بد میشه.اصلاً حواسم به دور و برَم نبود. داشتم از جاده ی سمت آب بندون می اومدم.

آب بندون رو که رد کردم یه جاده میانبُر دست راستم بود منم پیچیدم توش. یه خورده که اومدم جلوتر، از پشت انبوه بوته های تمشک یه خِش خِشی به گوشم خورد. بوته ها تکون میخورد و توی گرگ و میشِ هوا، راستش یه کم ترسیدم ولی انقدر راجع به این موجودات عجیب و غریب حرف شنیده بودم که علاقه مند شدم ببینم چه خبره. ربطی به جِنّ مِنّ داره یا نه. خیلی آروم دست کردم لای

بوته ها و شاخه ها رو زدم کنار. حجّت و اسماعیل صدای نفسهای خودشان را میشنیدند. رحیم، انگار خودش هم از یادآوری خاطراتش به وَجد آمده بود، گفت: چِشتون روز بد نبینه اصلاً نفهمیدم چی شد. یه باره کشیده شدم تو. انگار یه دست خیلی قوی من رو گرفت با سرعت همچین کشید تو که یه ثانیه هم طول نکشید. نتونستم مقاومت کنم سَرم سفت خورد به یه چیزی. شایدم یه چیزِ سفت خورد توی سَرَم! گیج شدم و از حال رفتم. تنها چیزی که یادم میاد یه چیزی شبیه روح بود. یا یکی که پارچ هی سفید کشیده بود سرش. دیگه هم ندیدمش. انگار مأمور برُدن آدمها باشه. فقط یادمه نعره ی عجیبی م یزد. چقدرطول کشید که به هوش بیام، اللهُ اعلم! چند ساعت گذشت نمیدونم شاید هم یه روز یا بیشتر.

حجّت پرسید: پس این حرفها واقعیتّ داشته. لابدُ خیلی اذیتّت کردن؟

اسماعیل ادامه داد: یعنی این همه مدّت پیش اونها بودی؟!

رحیم در جواب گفت: اذیتّ؟ بهترین روزهای زندگیم بود! هرچی میخواستم مهیّا بود. بهترین پذیرایی و غذ اها، همه اش مهمونی، همه اش عیش و نوش!

چشمهای حجّت و اسماعیل از حدقه بیرون زده بود. انتظار شنیدن هر حرفی را داشتند به جز این. شاید منتظر بودند که رحیم، از آزار و اذیت ها، شکنجه های روحی و جسمی که د ر این مدّت با آن مواجه بوده است برایشان تعریف کند اما اکنون با یک ماجرای عجیب و باور نکردی مواجه شده بودند.

رحیم، چشم هایش را بست و لبخندی بر لبانش پدیدار گشت. گویی غرق در خاطراتی شیرین بود و این احوالات و همچنین دست دست کردنش برای اینکه داستان گُم شدنش را تعریف کند، حجّت و اسماعیل را هر لحظه، بیش از پیش برای شنیدن ماجرا مشتاق میکرد. رحیم بالاخره شروع کرد به شرح دادنِ ادامه ی ماجرا:

وقتی به هوش اومدم، روی یک تخت پادشاهی بودم! لبا سهای فاخر تنم بود و همه جا بوی عطر و عود پیچیده بود. چند تا کنیز و نوکر اطراف تخت بودند. همه دستکش به دست داشتند و ماسکی روی صورتشون رو پوشونده بود. یکی که متوجّه شد من به هوش اومدم رفت و یه نفر دیگه رو صدا کرد. از لبا سها و رفتار اون یارو معلوم بود که کاره ای یه و رئیسی چیزی باید باشه. رئیس دستورداد ظر فهای غذا و میوه و نوشیدنی برام بیارن. به یه زبون خاصّی حرف می زدن که تا حالا نشنیده بودم. رحیم مکثی کرد. دست زیر چانه اش گذاشت و آهی کشید. دوباره به فکر فرو رفت. اسماعیل پارچ آب را به زمین گذاشت، رفت و در کنار حجّت نشست. حجّت پرسید: بعدش چی شد؟

رحیم پاسخ داد: بعدش من رو بردند به جشن. چه سور و ساتی به پا بود! همه اش رقص و نمایش و موسیقی. پذیرایی که حرف نداشت: نوکرها و کنیزها... فقط همه ماسک داشتند. تمام این دو ماه یکسره به همین وضع گذشت. تا اینکه اون یکی از راه رسید. انگار رئیس کُل بود و خیلی هم عصبانی و خشمگین بود. بساط جشن رو بهم زد و شروع کرد به عبادت کردن. سه شبانه روز دست به دعا بود بعد از اون دستوری داد که معلوم بود به من مربوط میشه. من رو گرفتند و تحویل همون روح سفید پوش دادند. ضربه ای به سرم خورد و بیهوش شدم. تنها چیزی که یادمه صدای اون نعره ی عجیب بود. بعدش که به هوش اومدم،

درست همون جایی بودم که ناپدید شدم. پشت همون بوته های تمشک. به اینجای داستان که رسید، رحیم، یک دفعه از جای بلند شد. انگار که تصمیم مهمی گرفته باشد، رو به برادران ترابیان گفت: میآیید بریم اونجا؟ بریم کنار اون بوته ها؟ من این زندگی رو نمی خوام! می خوام برگردم به اون دنیایی که توی این دو ماه بودم. اسماعیل با ترس پرسید: بریم اونجا چی کار؟

حجّت در تائید حرف اسماعیل گفت: یه کم منطقی باش رحیم! رحیم با جدیت تمام پاسخ داد: نکنه ترسیدید؟ خُب شماها نیایید. فقط من رو کمک کنید دوباره برم اونجا. ازتون خواهش میکنم! حجّت که نمیتوانست خود را قانع کند، جواب داد: آخه چه کاری از ما بر میاد؟ خودت هم بهتر نیست راجع بهش بیشتر فکر کنی؟ او نها اگه می خواستنت که بیرونت نمیکردند. فکر کردی نامزدت چی میشه؟

رحیم به فکر فرو رفت. سرش را بین دستهایش پنهان کرد و سکوت کرد. بعد از چند لحظه گفت: بریم اونجا. باید به این قائله خاتمه بدیم. سه نفری که بریم، اگه کسی هم بیاد از پسِش بر میایم. تو رو خدا بلند شید و راه بیفتیم. سه نفری به راه افتادند. از جاده ی کنار آب بندان گذشتند و وارد جادّه میانبُر شدند. رحیم با دقت به کنار جاده نگاه میکرد. یک دفعه ایستاد و رو به بچّه ها گفت: دقیقاً همینجا بود. باید یه چاله ای، دریچه ای، چیز ی این و را باشه. بیایید بچه ها! باید این طر فها رو بگردیم. رحیم منتظر نشد و رفت لای بوته ها و از نظرها پنهان شد. حجّت و اسماعیل کمی مکث کردند و به هم نگاه کردند. حجّت با احتیاط شاخه ها را کنار میزد تا بتواند پشت آن را ببیند که ناگهان دستی محکم دستش را گرفت. حجّت فریادی زد و پس از آن نعره ای در فضا پیچید.

پیکر سفیدی از پشت بوته ها ظاهر شد. اسماعیل درنگ نکرد خواست به سرعت بدود و فرار کند، که پایش به شاخه ای گیر کرد و به زمین خورد. روح سفیدپوش نعره ی دیگری زد و چماقی که به دست داشت را در هوا چرخاند.

حجّت زانو زد و سرش را در میان دست هایش پنهان کرد. منتظر بود که ضربه ای به سرش وارد شود. خود را برای هر اتفّاقی آماده کرده بود اما صدای بلند خنده و قهقهه او را به خود آورد. رحیم در کنار امیر مفتخری و فؤاد ایستاده بودند. اکبر، پارچه ی سفید را از روی سرش برداشت، نگاهی به همه انداخت و دست حجّت را گرفت و او را از زمین بلند کرد...

توی راه برگشت به سمت کلبه ی کوهستانی، رحیم برای همه تعریف کرد که ماجرای ناپدید شدنش فقط این بوده که در یک چاله ی عمیق افتاده، بیهوش شده و چون پایش آسیب دیده نتوانسته خود را به دِه برساند. یک روز از او خبری نشده و این باعث گردیده که همه نگرانش شوند. درست در همان روز خانواده ی ترابیان هم آنجا بودند و از ماجرا مطلعّ شده بودند. فردا که آنها به شهر خود برگشته بودند، محلی ها هم رحیم را نجات داده بودند. وقتی اکبر، توسط فؤاد، از ماجرا آگاه میشود تصمیم میگیرد که سر به

سر برادرهایش بگذارد. حجّت که تازه حالش جا آمده بود، گفت: البته من که نترسیده بودم! نگاه به اسماعیل کردم دیدم هول شده طفلک، من هم گفتم حالا فکر نکنه ما تنهاش گذاشتیم. ولی خدا وکیلی این ماجرا همین جا تموم بشه!

اکبر، پیش خود حسّ میکرد که کمی زیاده روی کرده است؛ ولی از اینکه توانسته بود خود را به برادرهای بزرگترش اثبات کند از تهِ دل راضی بود. دیگر حرفی در این زمینه به میان نیامد. در تمام طول شب، دیگر از کُری خواندن های حجّت و اسماعیل خبری نبود. این مسافرت کوتاه، اعتماد به نفس اکبر را در خانواده بالا برد. پس از آن بود که اکبر به راحتی میتوانست حر فها و خواسته های خود را در خانواده بیان کند. ظهر جمعه، خانواده ی نصراله ترابیان به سمت تهران به راه افتادند و در مسیر، در نزدیکترین شهر به تهران توقّف کوتاهی داشتند. اکبر رو به امیر کرد و گفت: جای حسین موسی زاده خیلی خالی بود. ما اینجا کلّی تفریح کردیم اما اون طفلک باید توی خونه به کارها برسه. بد نیست یه کم سرگرم بشه ها. نه امیر قلمبه!؟ امیر با ناراحتی پاسخ داد: قضیه ی روح رو باهات مخالف بودم ولی حریفت نشدم. این دفعه دیگه میخوای چه شرّی به پا کنی؟

اکبر گفت: راحته! فقط باید یه تلفن پیدا کنیم. بقیّه اش رو خودت بشین و تماشا کن!

اکبر بدون اینکه به بقّیه حرفی بزند، توی خیابانها راه افتاد تا یک تلفن عمومی سکّه ای پیدا کند . امیر هم به دنبالش حرکت میکرد. اکبر از صاحب یک مغازه سؤال کرد و با راهنمایی او به خیابان کناری رفت. سر چهارراه یک کیوسک تلفن دیده میشد.

دو تایی به داخل کیوسک بزرگ و زرد رنگ تلفن همگانی رفتند. اکبر، جیبش را گشت و چند سکّه پیدا کرد. گوشی را برداشت و سکّه ها را یکی یکی از جای مخصوص به داخل قلکّ دستگاه تلفن انداخت.

امیر با نگرانی پرسید: م یخوای به کی زنگ بزنی؟

اکبر با شیطنت پاسخ داد: خونه ی حسین اینا. تو هیچ چی نگو فقط تماشا کن و یاد بگیر! در آینده به دردت میخوره!

اکبر در حال شماره گیری، زیر چشمی و با لبخندی مغرور به امیر مفتخری نگاه میکرد. امیر گوشش را نزدیک کرد تا صدای گوشی را بهتر بشنود. بعد از چند زنگ صدای زنی از توی گوشی شنیده شد: الَو

اکبر سلام کرد و گفت: اکبر هستم خانم موسی زاده. حسین آقا خونه اس؟

زن پاسخ داد: سلام اکبر جان! خوبی مادر؟ مسافرت خوش گذشت؟

اکبر ادامه داد: جای شما خالی. داریم برمی گردیم تهران. نزدیکیم. خانم موس یزاده گفت: گوشی دستت من حسین رو صدا کنم.

اکبر دستش را روی دهنی گوشی گذاشت و به امیر گفت: تو هیچی نگو صدات رو نشنوه فقط نگاه کن!

صدای حسین از آن طرف گوشی شنیده شد: سلام. کجایی اکبر؟

اکبر جواب داد: بهَ حسین آقا مرد کار و زندگی! داریم بر می گردیم. نزدیک تهرانیم.

راستش اتفّاقی افتاده که مجبور شدم سر راه بهت زنگ بزنم. حسین که کمی نگران شده بود پرسید: چی شده اکبر؟

اکبر لحن خود را غمگین کرد و گفت: شریفی نیا!

حسین سؤال کرد: شریفی نیا چی؟

اکبر پاسخ داد: امیر قلمبه زنگ زد خونه شون که خبر بده داریم برمی گردیم تهران، مادرش گفت که نیم ساعت پیش مامان شریفی نیا تماس گرفته گفته ماشین زده به پسرش بردنش بیمارستان آپادانا توی خیابون فردوسی، بالای میدون.

حسین که هراسان شده بود، با ناراحتی گفت: ای بابا! کجا تصادف کرده؟ الان حالش چطوره؟

اکبر پاسخ داد: دقیقاً نمی دونم. فقط اینکه دستش شکسته. ما تا یه ساعت دیگه تهرانیم و صاف میریم بیمارستان. تو هم الان بیا اونجا.

حسین در جواب گفت: باشه باشه! می بینمتون. اکبر گوشی را قطع کرد و پیروزمندانه به چهره ی بهت زد ه ی امیر خیره شد.

امیر نمی دانست باید چه کاری انجام دهد و چه بگوید...

***

حسین سراسیمه به طرف پدر رفت و ماجرای تصادف کردن دوستش را برای او تعریف کرد. پدر حسین که خانواده ی شریفی نیا را به خوبی می شناخت، دست از کار کشید و به حسین گفت: درست نیست تنها بری. منم باهات میام.

حسین با شرمندگی به پدر گفت: آخه شما که هنوز کارِت تموم نشده. پدر پاسخ داد: این دو سه روزه بیشتر کارها رو انجام دادیم. یه ذرّه مونده که وسط هفته هم فرصت میشه خُردخُرد انجام بدم. این روزها آدم باید اگه کاری از دستش بر میاد واسه اطرافیان انجام بده. دیگران از آدم توقّع دارن. دنیا یه حساب کتا ب هایی داره پسر!

حسین که نمیتوانست خوشحالی اش را از حضور پدر پنهان کند، گفت: پس من میرم حاضر بشم که زودتر بریم، یه وقت دیر نشه.

ساعتی بعد، حسین موسی زاده به همراه پدرش با دسته گل و یک جعبه شیرینی، جلوی پذیرش بیمارستان آپادانا ایستاده بودند و پدر مشغول پرُس و جو از مسئول مربوط شد: این امکان نداره! شما لطف کن دوباره نگاه کن. تصادف کرده، دستش شکسته.

مسئول پذیرش با بی تفاوتی پاسخ داد: سه بار نگاه کردم، مطمئنم که شریفی نیا نداریم.

پدر رو به حسین کرد و گفت: پسر! تو مطمئنی گفته همین بیمارستان؟

حسین جواب داد: آره بابا این همه بیمارستان بیخودی که پا نشدم بیام اینجا! بریم یه زنگ بزنیم خونه اکبر اینا شاید مامانش خبر داشته باشه.

پدر از مسئول پذیرش خواهش کرد که: من که زیاد مزاحم شدم. امکانش هست یه زنگ از تلفن اینجا بزنم. شرمند هام به خدا.

مسئول پذیرش پاسخ داد: کوتاه باشه لطفا!ً

پدر، شماره را از حسین پرسید و دسته گل و شیرینی را روی پیشخوان گذاشته، با تلفن پذیرش مشغول شمار هگیری شد. تلفن چند بار زنگ خورد و پدر خونسرد و کاملاً جدی به نظر میرسید. چند سرفه ی ته گلوئی کرده، سینه ای صاف کرد و چینی به پیشانی اش داد. صدای مادر اکبر از توی گوشی شنیده شد: بله بفرمائید؟

پدر، سلام کرد و گفت: موسی زاده هستم، حال شما چطوره؟

مادر اکبر با ادب و احترام پاسخ داد: سلام از ماست جناب موسی زاده. ممنون شما چطورید؟ خانواده خوب هستن؟ عجب شد یادی از ما کردید؟

پدر حسین که از نوع گفتار مادر اکبر تعجّب کرده بود، گفت: خوب به خاطر

همین قضیهّ بیمارستان و تصادف زنگ زدم دیگه، خودتون که بهتر در جریانید!

من و حسین الان بیمارستانیم، م یخواستم بپرسم، شما اسم بیمارستان رو میدونید؟ پذیرش میگه همچین بیماری نداریم.

مادر اکبر با دستپاچگی سؤال کرد: بیمارستان واسه چی؟ چه اتفّاقی افتاده؟ تو رو خدا به منم بگید؟!

پدر که گیج شده بود، گفت: مگه شما خبر تصادف کردن شریفی نیا رو نشنیدید؟

مادر امیر گفته. اکبر خودش زنگ زد خونه ی ما گفت بیاییم بیمارستان چطور به شما اطلاع نداده؟ الان دیگه باید برسه بیمارستان. من میرم دَم در شاید ببینمش. شما هم نگران نباشید خودم هر خبری شد بهتون خبر میدم!

مادر اکبر که سردرگم شده بود گفت: یه لحظه گوشی. لیلی جان! مادر برو ببین کیه تو حیاط. گوشی گوشی!

پدر رو به مسئول پذیرش گفت: شرمنده الان تموم میشه. مادر اکبر به آقای موسی زاده گفت: اکبر اینها همین الان اومدن خونه، میگم

اکبر بیاد پای تلفن...

***

و حالا یکسال از آن ماجرا و آن شوخی میگذشت. اکبر، آرزو داشت که این بار حسین موسی زاده تلافی کرده باشد و شوخی مشابهی طرح کرده باشد. پیش خود گفت محال است که واقعی باشد. حتما این بار هم یک شوخی است.

اما اینچُنین نبود. خبر تصادف و فوتِ شریفی نیا، اکبر را شوکه کرده بود. اکبر با حسین خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد. غمگین و درمانده به نظر م یرسید. تمام تلاشش را میکرد که شوخی پارسال خود را به یاد نیاورد ولی دقیقا آن روز بعد از ظهر، تنها چیزی بود که افکار لجِام گسیخته اش را به خود مشغول کرده بود.


  27 شهریور 1401
  15

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران