» » 61. بخاری

  61. بخاری

61. بخاری

 

 
 
 

تنها اتاق مقر، اتاق بی­سیم بود. باید از بی­سیم محافظت می‌کردند. رفتیم توی چادر. بخاری روشن بود. آن قدر دود می‌کرد که ده دقیقه بیشتر تحمل نکردیم و آمدیم بیرون. یکی از بچه‌های قم که با ما آمده بود، پرسید: «حلب پنیر دارید؟»

گفتند: «برای چی می‌خوای؟»

گفت: «اگر دارید بیارید».

رفتند و چند حلب بزرگ پنیر آوردند. او هم با یکی از همشهریانش مشغول شد. یکی از بچه‌های شمال هم یک گوشه نشسته بود و با چاقو داشت با چوب­ها ور می‌رفت. من ایستاده بودم و نگاه می‌کردم که یکی از بچه­ها گفت: «آقا مهدی(1)، بریم هیزم بیاریم؟»

گفتم: «بریم».

نفری یک تبر برداشتیم و راه افتادیم. تازه آن جا بود که یاد گرفتم چه طور تبر دستم بگیرم و چوب بشکنم!

وقتی با یک بغل هیزم برگشتیم، دیدم بچه‌های قم یک بخاری درست کرده‌اند و آن یکی هم به تعداد نفرات قاشق چوبی ساخته است.(2)

1. مهدی مرندی

2. حکایت سال­های بارانی ص226-227.

 
 
 برگرفته از کتاب " فصل فکرت های نو " تخریبچی دلاور دفاع مقدس آقای دکتر احمد مومنی راد ( صفحه 67)  
  10 مرداد 1401
  35

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران