خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت سی ام) فصل 28 رادیو

خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت سی ام) فصل 28 رادیو   فصل28 رادیو موضوع بسیار جالبی را که می خواهم دراینجا برایتان بازگو کنم جریان بودن رادیو در اردوگاه است .موضوع از این قرار بود که در یکی از روزها که کیسه های نان را داخل اردوگاه آورده بودند پس از تقسیم گونی های نان وانتقال آنها به آسایشگاهها‚ در ته یکی از گونی های نان توسط یکی از بچه ها به اسم آخوندی یک عدد رادیوی کوچک و جیبی پیدا شد که در میان نانها توسط یکی از نگهبانان عراقی که دلش با ما بود جا سازی شده بود و آن گونی نان واقعا چه گونی نان پر برکتی برای اردوگاه ما بود چرا که از آن به بعد ما می توانستیم از اخبار و اوضاع و احوال
  20 فروردین 1398
  68

  22. شب­نماها

22. شب­نماها       22. شب­نماها «شب­نماها» را در دو طرف معبر به زمین کوبید و جایشان را حسابی سفت کرد. حالا نیروهای پیاده در تاریکی شب از دور هم می­توانستند معبر را از میدان مین تشخیص دهند.  برگرفته از کتاب " ازدحام انفجار " نوشته تخریبچی دلاور  آقای دکتر احمد مومنی راد عضو هیات علمی دانشگاه تهران
  20 فروردین 1398
  72

  خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت بیست و نهم) فصل 27 خواب عجیب

خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت بیست و نهم) فصل 27 خواب عجیب   فصل 27 خواب عجیب روزها و شبها از پی هم می آمدند و می رفتند و نبرد آشکار و پنهان بین ما و عراقیها در اردوگاه همچنان ادامه داشت. آنها می خواستند با نقشه هایشان ما را از راهی که انتخاب کرده بودیم منصرف کنند و به سوی خود بکشانند و ما مصرانه بر روی اعتقادات و اهدافمان پافشاری می کردیم. در چنین اوضاع و احوالی علاوه بر اذیت و آزار دشمن و فشارهای جسمی و روحی که بر اسرا وارد می کرد بعضی اوقات هم می شد که شیطان با وسوسه هایش سعی میکرد بذر یاس و نامیدی را در دلمان بکارد. در آن دیار غربت گاهی به یاد ایران و خانواده و دوستان و هم سنگرانمان
  13 اسفند 1397
  140

  21. مین واکسی

21. مین واکسی  21. مین واکسی هرم داغ آفتاب جنوب، لباس خاکی­اش را خیس و لب­هایش را خشکانده بود. عرق کرده بود، باید پیدایش می­کرد، یکی از 3 محافظ فیلتری گم شده بود. فرمانده گفته بود تا پیدایش نکردی از میدان بیرون نیا! با سرنیزه­اش حالا با مهارت زمین را می­کاوید. 40-30 متری را حسابی شخم زده بود. همه فوت و فن­هایی را که بلد بود به کار گرفته بود. تاعمق نیم متری وجب به وجب زمین را زیر و رو کرده بود اما هیچ خبری نبود که نبود. تصمیم گرفت چند دقیقه­ای استراحت کند. آخرین سرنیزه را در خاک فروکرد. احساس کرد نوک سرنیزه به چیزی می­خورد. با دقت خاک­ها را کنار زد.
  13 اسفند 1397
  124

  خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت بیست و هشتم) فصل 26 مبادله اسرای مجروح

خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت بیست و هشتم) فصل 26 مبادله اسرای مجروح   فصل 26 مبادله اسرای مجروح   سال دوم اسارت بود که گروهی از پزشکان صلیب سرخ به همراه تعدادی از پزشکان عراقی به اردوگاه آمدند وتمامی افرادی که در جبهه مجروح شده بودند و در اردوگاه در آسایشگاه 8 تحت مداوا بودند از جمله من و مرتضی که در عملیات در کنار من و بیسیم چی بود و دیگر دوستانمان که از ناحیه پا قطع عضو بودند بنامهای مهدی آشتیانی ، عباس ذوالفقاری را در زیر سایبان انتهای اردوگاه جمع کردند. آنها اعلام کردند بنابر توافقی که با مسئولین ایرانی و عراقی انجام شده قصد دارند تا تعدادی از اسرای مجروح هر دو کشور را با هم مبادله
  27 بهمن 1397
  252

  20. اژدر بنگال

20. اژدر بنگال   20. اژدر بنگال شب بود و سکوت  و میدان مین .... تخریب چی اژدربنگال را گذاشت زیر انبوه سیم خاردار و آتش­زنه آن­را روشن کرد.... انفجار راه را باز کرده بود.  چند دقیقه بعد نیروهای گردان  به سوی خاکریزهای دشمن حمله کردند.    برگرفته از کتاب " ازدحام انفجار " نوشته تخریبچی دلاور  آقای دکتر احمد مومنی راد عضو هیات علمی دانشگاه تهران        
  27 بهمن 1397
  263

  خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت بیست و هفتم) فصل 25 ورود صلیب سرخ

خاطرات آزاده دلاور تخریبچی سعید نفر ( قسمت بیست و هفتم) فصل 25 ورود صلیب سرخ   فصل 25   ورود صلیب سرخ روزهای سختی بر ما و خانوده هایمان ازجهت بلاتکلیفی میگذشت تا اینکه یک روز عراقیها آمدند و به مسئول اردوگاه اعلام کردند که فردا هیئت صلیب سرخ جهت بازدید از اردوگاه و ثبت نام از اسرا به آنجا خواهند آمد.با شنیدن این خبر موجی از خوشحالی اردوگاه را فراگرفت چراکه با آمدن صلیب ‚از یک طرف ما از بلاتکلیفی و مفقود الاثری در می آمدیم  و خانواده هایمان از زنده بودن ما آگاه می شدند و از طرف دیگر ما جزو آمار رسمی صلیب قرار می گرفتیم و رسما بعنوان اسیر جنگی شناخته می شدیم و دیگر عراقیها نمی توانستند
  28 دی 1397
  304

  19. صد و بیست

19. صد و بیست         19. صد و بیست گلوله خمپاره عمل نکرده بود و چون فوق العاده حساس و خطرناک بود بچه­ های تخریب­ به آن دست نزده بودند. تنها پرچم قرمزی کنار کاشته بودند و از راه که رسید یک نگاه به آن کرد خودش بود . خمپاره  120.....  به سر سوزنی بند بود تا منفجر شود. مثل یک افعی سمی چنبره زده بود. بچه­ ها را دور کرد، دست زدن بهش دیوانگی بود. مقدار مواد سی­ چهار کنارش گذاشت و فتیله را روشن کرد و به سرعت دور شد. پشت خاک­ریز پناه گرفت با صدای انفجار، با تمام پهنای صورتش خندید!    برگرفته از کتاب "
  28 دی 1397
  199

  کلاف جا مانده از یک عملیات عامل تفحص شهدا شد/ حسرت آب

کلاف جا مانده از یک عملیات عامل تفحص شهدا شد/ حسرت آب   کلاف جا مانده از یک عملیات عامل تفحص شهدا شد/ حسرت آب به طرف شیارها رفتیم و پس از کمی جست‌وجو، محور را یافتیم. نوار هنوز پس از چهار سال روی زمین بود، اما به شدت پوشیده شده بود. همین که به آن دست زدم، متلاشی شد. کمی جلوتر، کانال را پیدا کردیم. بقایای جنازه‌ی شهدایی که آن شب به شهادت رسیده بودند، آن جا بود.   در میان رزمندگان اسلام، دلیر مردانی بسیاری پیدا می‌شدند که جان بر کف گذاشته و به قبول یکی از تخصصی و سخت‌ترین امور جنگ می‌پرداختند. این‌ افراد همان سابقون بودند که پیش و پس از هر عملیات وارد منطقه عملیاتی شده و
  17 دی 1397
  214

  مداحی که فرمانده تخریب شد و فرمانده تخریبی که مداح شد.

مداحی که فرمانده تخریب شد و فرمانده تخریبی که مداح شد. مداحی که فرمانده تخریب شد مهدی قدیمی می‌گفت: در برگشت فرصت معبر زدن به خاطر آتش سنگین دشمن و روشن شدن هوا نبود. عباس خودش داخل میدان دوید و ترس را از دل‌ها دور کرد و معبر تعجیلی زد.             شهید عباس حسنی در سال 1341 در تهران و در محله قلعه مرغی به دنیا آمد. وقتی به شهادت رسید تنها 21 سال از عمرش گذشته بود. او در حالی‌ که محصل هنرستان بود و در رشته برق درس می‌خواند، در سن 17 سالگی قدم به میدان رزم گذاشت.

  17 دی 1397
  187

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران