» » شهید تخریبچی ابوالفضل نکو نام قدیری

  شهید تخریبچی ابوالفضل نکو نام قدیری

شهید تخریبچی ابوالفضل نکو نام قدیری

 

گفت و گو با مادر شهیدان منوچهر و ابوالفضل نکونام قدیری
منوچهر در وقت اضافه شهید شد/ معلم ابوالفضل می‌گفت برای او «و ان یکاد» بخوانید
می‌خواستم بروم بهشت زهرا اما توان رفتن نداشتم. دم ظهر توی خواب خانمی آمد سراغم و گفت: برای چی می‌خواستی بروی آنجا؟ گفتم: من دو تا از بچه‌هام آنجا هستند. گفت: نه بچه‌هایت آنجا نیستند. به آسمان نگاه کن ببین چه می‌بینی. وقتی سرم را بالا کردم دو تا نور دیدم یکی سفید روشن بود و آن یکی قرمز.

 



 دو برادر بودند. با فاصله سنی خیلی کم. با هم قد کشیدند، بزرگ شدند و درس خواندند تا اینکه پای انقلاب به میان آمد. «ابوالفضل» انقلابی دو آتشه شد؛ آنقدر که خیال درس و مشق را از سرش بیرون کرد. اما «منوچهر» زرنگتر از این حرفها بود. هم درس میخواند و هم فعالیت میکرد. با شروع جنگ، بهانه ابوالفضل حسابی جور شد. درس و مدرسه را برای همیشه بوسید و گذاشت کنار و رفت کردستان و این بار زرنگی کرد و از دروازه شهادت گذشت.

بعد از شهادت ابوالفضل، منوچهر هم هوایی شد و به عنوان دانشجوی بسیجی رفت جنوب. چند مدتی در جبهه حضور داشت تا اینکه جنگ تمام شد و حسرت شهادت بردلش ماند. هنوز چند روزی از قبول قطعنامه ۵۹۸ نگذشته بود که عملیات مرصاد پیش آمد. منوچهر همان روز، شال و کلاه کرد و بیمعطلی به گردنه چهار زبر اعزام شد و همانجا در وقت اضافه از خوان خون گذر کرد و جواز شهادت گرفت و همسایه دیوار به دیوار برادرش ابوالفضل در قطعه ۲۷ بهشت زهرا شد. به بهانه آشنایی بیشتر با این دو شهید عزیز، با خانم «مریم ملک لو» مادر بزرگوار شهیدان نکونام قدیری گفت وگو کرده ایم.

بچه کارون

منوچهر بچه اولم بود. سال ۴۲ د رتهران به دنیا آمد و ابوالفضل هم سال ۴۴. دو سال بیشتر با هم فاصله سنی نداشتند. آن موقع ما در خیابان کارون زندگی میکردیم. منوچهر اولین نوه پدرم بود. خدا بیامرز میآمد منوچهر را میبرد خانه خودشان. به قدری این بچه را برده و آورده بود که هر وقت خانه خودمان میآمد یک ریز گریه میکرد. اسم منوچهر را برادرم انتخاب کرد. اسم ابوالفضل را هم عمویش پیشنهاد داد. ما هم از اسم «ابوالفضل»، خوشمان آمد و شناسنامه گرفتیم. منوچهر بچه ساکت و آرامی بود اما درعوض ابوالفضل ریزه میزه بود اما زیاد شیطونی می­کرد.

و ان یکاد

منوچهر مدرسه ابتدایی را در خیابان هاشمی گذراند. درسش عالی بود. همیشه توی مدرسه شاگرد اول میشد. ابوالفضل هم خیلی درسخوان و با هوش بود. کلاس سوم ابتدایی بود که معلمش گفته بود به مادرت بگو بیاد مدرسه کارش دارم. رفتم مدرسه و گفتم: من مادر ابوالفضل نکونام هستم. معلمش با مهربانی گفت: «خانم این بچه شما به قدری زرنگ و با هوش است که هر چه من میگویم و درس میدهم، زود یاد میگیرد. من چند سالی که معلم هستم بچهای به زرنگی ابوالفضل ندیدهام. اگر تونستید یک دعای «و ان یکاد» برایش تهیه کنید تا همیشه همراه ابولفضل باشد.

برق کار

سال ۵۳-۵۲ از خیابان کارون اسباب کشی کردیم سمت استاد معین. منوچهر و ابوالفضل دوره راهنمایی را در همان محله در مدرسه شیخ بهایی خواندند. ابوالفضل توی سه سالی که در مدرسه شیخ بهایی بود، بین دانش آموزان مدرسه ممتاز شد و چندین بار رتبه آورد. منوچهر از بچگی به کارهای فنی خیلی علاقه داشت. توی خانه هر وسیله برقی که خراب میشد، فوراً درست میکرد. به سیم کشی و تعمیر وسایل برقی خیلی وارد بود. به خاطر همین رفت هنرستان. بیشتر درگیر درس و مشق بود البته در بسیج مسجد امام حسین (ع) هم فعالیت میکرد.

شعارنویس کوچک

وقتی ماجرای انقلاب و تظاهرات خیابانی پیش آمد. ابولفضل هم هوایی شد. آن موقع با اینکه هنوز دوره راهنمایی را تمام نکرده بود اما فکر و ذکرش شده بود انقلاب. یادم هست آن موقع رفته بود روی دیوار همسایهمان نوشته بود «مرگ بر شاه». این بنده خدا که ارتشی بود، ترسیده و موضوع را به عموی ابوالفضل گفته بود. برادر شوهرم از ابوالفضل خواست که برود شعار را پاک کند. ابوالفضل هم یک برس سیمی برداشت و رفت افتاد به جان دیوار همسایه. شعار را چنان پاک کرد که سیمانهای دیوار هم ریخت پایین. بعد از این دیگر رغبتی برای درس خواندن و مشق نوشتن نداشت. بیشتر پی تظاهرات و پخش اعلامیههای امام خمینی (ره) بود.

مسافر غرب

جنگ که شروع شد ابوالفضل درس و مشق را گذاشت کنار و رفت سراغ بسیج. شب و روزش توی مسجد امام حسین (ع) میگذشت. اوایل جنگ بعضی از بچههای بسیج از طرف مسجد حضرت فاطمه زهرا (س) -سر خیابان طوس- اعزام شدند به جبهه. ابوالفضل هم خودش را به آب و آتش میزد که برود جبهه. وقتی مهرزاد بیدل (دوست صمیمی ابوالفضل) اعزام شد به جبهه، ابوالفضل هم دیگر طاقت نیاورد و برگ اعزام به جبهه گرفت. ساکش را جمع کردم و با حاج آقا بردیم مسجد حضرت فاطمه (س) و راهش انداختیم رفت سمت غرب (کردستان).

تخریبچی

ابوالفضل از همان اول با بچههای تخریب کار میکرد. حین کار با بچه های تخریب، مین منفجر شده و انگشتهای ابوالفضل زخم عمیق برداشته بود. چند روزی آمد تهران برای مداوا و استراحت اما توی شهر دوام نیاورد. خیلی بیتابی میکرد. هنوز زخم انگشتهایش خوب نشده بود که برگشت منطقه. عمویش که پزشکیار بود گفت: ابوالفضل زخمهایت ناجور است. عجله نکن. بگذار زخم هات کمی خوب شوند بعد برو جبهه. اما ابوالفضل گوشش بدهکار این حرفها نبود. آخر سر هم قبول نکرد و رفت. از بس کارش خوب بود مربی تخریب شد. بعد از عملیات والفجر مقدماتی وقتی آمد تهران برای مرخصی، دیگر اجازه ندادند برگردد جبهه. چون عضور رسمی سپاه شده بود، به عنوان مربی مشغول به کار شد و ماند تهران. کارش تربیت نیرو بود.

شهید تخریبچی ابوالفضل نکو نام قدیری

 


سوخته

منوچهر تازه رفته بود سربازی که خبر شهادت ابوالفضل را دادند و گفتند ابوالفضل حین کار بر اثر انفجار مهمات به همراه دو نفر از همکارانش شهید شده. ابولفضل به خاطر انفجار بدنش کاملاً سوخته بود. تشییع جنازهاش خیلی با شکوه برگزار شد. آن موقع منوچهر سرباز نیروی هوایی بود. به خاطر همین، یک گروه موزیک از نیروی هوایی آمدند و برنامه اجرا کردند. بعد از مراسم توی قطعه ۲۷ بهشت زهرا (س)، ابوالفضل را به خاک سپردیم. بعد ازشهادت ابوالفضل خیلی از فامیلها میگفتند ما کمتر کسی مثل ابوالفضل دیده بودیم. هم مومن بود و هم خوشرو. اعتقادات دینی قوی داشت. واقعاً اخلاقش در فامیل زبانزد بود.

شهید تخریبچی ابوالفضل نکو نام قدیری

 


مسافر جنوب

بعد از شهادت ابوالفضل، به منوچهر گفته بودند که چون برادرت شهید شده، می توانی ادامه خدمت ندهی اما منوچهر قبول نکرده بود. حین خدمت سربازی بود که توی دانشگاه علم و صنعت در رشته مخابرات قبول شد و رفت پی درسش. آن موقع رشته مخابرات به صورت کاردانی بود. توی دانشگاه از طریق بسیج دانشگاه اعزام شد به جبهه. منوچهر بر خلاف ابوالفضل بیشتر در منطقه جنوب توی پایگاه انرژی اتمی اهواز بود. هم درس می­خواند و هم میرفت جبهه. بعد از اتمام کاردانی دو باره برگشت سر سربازی. یعنی رفت نیروی هوایی تا خدمتش را تمام کند و کارت پایان خدمت بگیرد.

پایان جنگ

چیزی از خدمت سربازی منوچهر نمانده بود که جنگ تمام شد و قطعنامه را امضا کردند. بعد از امضای قطعنامه هی مینشست توی خانه و افسوس میخورد. میگفت: «جنگ یک موقعیت خوبی بود برای جهاد در راه خدا. یک سفرهای پهن شد، هر کس که توانست یک لقمهای از آن سفره گرفت و سعادتمند شد.» از اینکه توی جنگ شهید نشده بود خیلی حسرت میخورد تا اینکه ماجرای عملیات مرصاد پیش آمد. همان روز رفته بود پادگان و تقاضای اعزام به جبهه کرده بود. مسئولش گفته بود اولاً ما در پادگان اعزام نداریم. دوماً برادرت شهید شده و درست نیست بروی جبهه. اما منوچهر زیر بار نرفته بود.

زنگ آخر

عید قربان بود (سوم مرداد ۶۷) صبح زود منوچهر با عجله آمد خانه و گفت: «باید بروم جبهه». بلافاصله ساکش را برداشت و رفت. جنگ تمام شده بود. فکر نمیکردم منوچهر دو باره برود جبهه. چند ساعت بعد همسایهمان آمد و گفت: منوچهر زنگ زده با شما کار دارد. با عجله رفتم پای تلفن. گوشی را که برداشتم، گفت: «مامان من دارم میروم جبهه». گفتم: منوچهر مگر قرار نبود دیگر نروی جبهه؟ جواب داد: «من گردن کلفت بنشینم توی خانه و آن وقت منافقین به کشورم تجاوز کنند. مامان نگران من نباش، زود بر میگردم». یک لحظه دلم لرزید و نشستم زمین. همین که منوچهر گفت زود برمی گردم، زانوهایم سست شد. بعد خداحافظی کرد و رفت.

وقت دیدار

منوچهر همان روز همراه با نیروهای دیگر با هواپیما رفته بودند منطقه اسلام آباد. توی گردنه «چهار زبر» با منافقین درگیر شده بودند. منتظر بودم که منوچهر زود برگردد خانه یا لااقل زنگ بزند که ناگهان خبر شهادتش را دادند. منوچهر در درگیری با منافقین در عملیاد مرصاد توی همان تنگه زوار به شهادت رسیده بود. وقتی از دوستانش پرسیدم که منوچهر چطوری شهید شد گفتند: ما محاصره شده بودیم. به خاطر گرمی شدید هوا خیلی تشنه بودیم. منوچهر از همه تشنه­تر بود. رفت سمت یک درختی تا کمی آب پیدا کند که یک آن با توپ ۱۰۶ میلی متری منوچهر را زدند. خونریزی شدیدی داشت. با زحمت منوچهر را از گردنه آوردیم پایین. داشت شهادتین میگفت. گفتیم منوچهر ناراحت نباش الان میرسانیم به بیمارستان. چیزی نیست. منوچهر خندید و گفت: «ناراحت نیستم. دارم میروم ملاقات برادرم ابوالفضل»

همسایه در «بهشت»

برای شهادت ابوالفضل آمادگی داشتم اما برای شهادت منوچهر اصلاً آماده نبودم. وقتی جنازهاش را آوردند تهران، رفتم سراغش. منوچهر دستش را گذاشته بود روی سینهاش و چشمهایش نیمه باز بود. انگار داشت نگاهم میکرد (بغض میکند). آماده شدیم برای خاکسپاری. میخواستیم منوچهر را در قطعه ۲۷ کنار پسرم ابوالفضل دفن کنیم اما گفتند قطعه ۲۷ پر شده و باید او را در قطعه ۴۴ دفن کنید. دوستان منوچهر زیر بار نرفتند و دست به کار شدند و بالاخره در همسایگی ابوالفضل جائی را برای منوچهر آماده کردند و دو برادر همسایه شدند. در یک قطعه و یک ردیف!

چشمهایش

موقع خاکسپاری وقتی منوچهر را گذاشتند توی قبر، یک لحظه دهانش باز شد و خندید. یک خنده قشنگ و باور نکردنی! (مکث میکند). بعد منوچهر برای همیشه چشمهایش را بست. همه آنهایی که بالای سرش بودند، خنده آخر منوچهر را دیدند. خیلی از فامیلها آن صحنه را به خاطر دارند و الان هم تعریف میکنند. حیف که آن موقع دوربین نبود تا از این صحنه فیلم بگیرند. شهادت منوچهر برای من خیلی سنگین بود. خیلی ناراحت شدم اما فردای خاکسپاری، دلم آرام شد و احساس کردم که منوچهر را از دست ندادهام. بلکه یک چیزی را بدست آوردهام. دلم خیلی روشن بود. خدا به من صبر داد تا ایمانم را از دست ندهم. بچهها امانت خدا بودند. خدا را شکر که به راه خوبی رفتند. از این بابت خدا را شکر میکنم.

آسمانیها

یک بار میخواستم بروم بهشت زهرا سرخاک بچهها. آن روز حالم اصلاً خوب نبود. توان رفتن نداشتم. دم ظهر خوابم برد. توی خواب یک خانمی آمد سراغم و گفت: پاشو با هم برویم بهشت زهرا. گفتم الان دیگر دیر وقت است. اجازه نمیدهند برویم داخل. آن موقع هوا که تاریک میشد به بهشت زهرا راه نمیدادند. آن خانم دوباره گفت: برای چی میخواستی بروی بهشت زهرا؟ گفتم: من دو تا از بچه هام آنجا هستند. آن خانم گفت: نه بچههایت آنجا نیستند. به آسمان نگاه کن ببین چه میبینی. وقتی سرم را بالا کردم دو تا نور دیدم یکی سفید روشن بود و آن یکی قرمز. آن خانم گفت: ببین این مقام و جایگاه پسرت ابوالفضل است و آن مقام منوچهر. خوب که دقت کردم دیدم مقام منوچهر بالاتر از ابوالفضل است. ناگهان از خواب پریدم دیدم وقت اذان مغرب است.

گفتوگو از: محمد علی عباسی اقدم
 

  20 بهمن 1399
  628

  ویژه نامه ها

  لینک دوستان

  نظرسنجی

نظرشما در موردمحتوا و قالب بندی سایت معبر نور چیست؟


  اوقات شرعی

  یاد یاران